بنفشگي

دلخوشی ها(شرکت کردن در بازی)
نویسنده : afshan - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
 
دلخوشی بزرگ درکار نیست.اما دلخوشیهای کوچک فراوانند.---دل خوش میکنی به:دوستیها ،وقتی یکبار زلزله ی عشق وجودت را ویران کرده.---به خواندن غزلهای دیگران، وقتی شور و احساس غزل گفتن مثل سالهای پیش در وجودت نیست.---به تماشای برنامه ی"اَسمان شب"،وقتی یادت میاید از بچگی عاشق نجوم بوده ای و هیچوقت به طور جدی دنبالش نرفته ای.---به درک عمیق و بالای خوانندگان وبلاگت،وقتی تعداد کم بازدید کنندگان را می بینی.---به عصر های دوشنبه و شاهنامه و داستان و بچه ها و به ویژه اَقای نویسنده.وقتی حس میکنی دنیا از خیلی چیزهای خوب خالی شده.---به اینکه کودک درونت هنوز زنده است و با تلنگری از خواب برمی خیزد،وقتی خطهای پیشانی و دور چشمهایت را در اَینه می بینی.---به بازی کردن با بچه های کوچک (یکسال به بالا،نوزادها را دوست ندارم.)و بلند کردن صدای خنده شان،وقتی جایی مهمان هستی و حوصله ات از حرفهای صدتا یک قاز سررفته است.---به گوناگونی رنگها وقتی اَسمان دلت خاکستری است،از شمردن رنگهای بادکنکهای بادکنک فروشها بگیر تارنگهای بستنی.(یک بستنی قیفی 4رنگ سفارش میدهم و دغدغه ی شیرین انتخاب 4رنگ از بین این همه رنگ ومزه را تجربه میکنم.اَناناس و موز:زرد،پسته و طالبی:سبز،اما سبزشان باهم فرق دارد.شاتوت:بنفش.توت فرنگی:صورتی.پرتقال:نارنجی.کارامل:قهوه ای.....)تا رنگهای ژله ها در قفسه های فروشگاه.---به اینکه چیزی به نام حمام سونا وجوددارد(حتااگر صدبار تصمیم گرفته باشم بروم ونرفته باشم)،وقتی اعداد ی که هرهفته روی ترازو میخوانی تشکیل یک تصاعد حسابی صعودی را بدهند.---به شلنگ اَب باغچه،وقتی بهار امسال هیچ رگباری نباریده که با چشمهای بسته ودهان باز زیرش بایستی.(شب میروم توی حیاط و بدون توجه به هشدارهای صرفه جویی در مصرف اَب شیر راباز میکنم و شلنگ را روبه بالا میگیرم.تااول خودم خیس شوم و بعد تمام شاخه های درخت پر شاخ و برگ خرمالو.و می ایستم به تماشای چکیدن قطره های اَب از برگهای درخت.) ---به سفرهای گهگاه،تئاتر و سینمای گهگاه،ایستادن جلوی ویترین کتابفروشیهاو چرخیدن بین قفسه های کتاب،ارتباط دوستانه با شاگردهای نوجوان،صفحه ی ادبیات و اندیشه ی روزنامه،وقتی دنیارا "از تهی سرشار"مبینی.(یعنی بیشتر وقتها)---و بالاخره به اینکه تورا به حساب اَورده و به بازی دعوت کرده اند، وقتی فکر میکنی ممکن بود این کاررا نکنند!