بنفشگي

...
نویسنده : afshan - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

... وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید

یک جنگجو که نجنگید

اما شکست خورد. نصرت رحمانی.

از نصرت رحمانی هیچوقت خوشم نمیامد.هیچ کدام ازکتابهای شعرش را هم نخوانده ام.شعری را در نوجوانی در روزنامه یا مجله ای خواندم و این چند سطر اَخر در ذهنم ماند. شاید موقع خواندن شعر در حال و هوایی بودم که به دلم نشست. یادم نیست. اما یک چیزی را خوب یادم است. در همان سن و سال شعر کتیبه ی اخوان را به طور اتفاقی در جایی خواندم. تا چند روز مرا به حال و روز بدی انداخت . فکر میکردم همه چیز بیمعنی است. حالا هم گاهی بعضی شعرها یا داستانها چنان تاثیر عمیقی بر من میگذارند که فکر میکنم از نوجوانی به بعد رشد نکرده ام و همان اَدم احساساتی اَن دوران هستم.


 
comment نظرات ()

 
" جواهر شناس " ( برای خالی نبودن عریضه. عریضه = وبلاگ!)
نویسنده : afshan - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

این یکی هم مربوط به ده بابام میشود اما چون قدیمی نیست و خیلی هم جالب نیست ـــ با وجود این دوست داشتم بنویسمش ـــ عنوان قصه های ده بابام را برایش نگذاشتم.

اوایل سالهای دهه ی هفتاد است و  عمه ی بزرگ در خانه ی اجدادی شوهرش در ده زندگی میکند.البته خیلی وقتها درخانه ی دختر هایش در شهر بزرگی که تا ده 2 ساعت فاصله دارد مهمان میشود. تابستانهای ده فوق العاده است.در اتاق دربسته زیر لحاف از سرما میلرزی. اَسمانش هم با وجود وسعت پیداکردن ده و چراغهای روشن ، هنوز رویایی است. یک هفته در خانه ی عمه مهمانیم . من نیمه شبها میایم بیرون در ایوان و زیبایی ازدحام ستاره ها دیوانه ام میکند.

داماد عمه افسر بازنشسته است و کار کشاورزی میکند. ماهی چند روز ودر فصلهای کار چند هفته به ده میاید و به کارها میرسد. موذن مسجد ده پیر شده یا مرده یا نمیدانم چه شده و کسی جایش ننشسته است. در ده چند نفر اذانگو هست اما هیچکدام اعتماد به نفس غلامعلی را ندارند. یکی دو روز صدای اذانش را میشنویم و بعد نه. معلوم میشود مردم از او خواسته اند دیگر اذان نگوید. داماد عمه مرد خوبی است. با اهل ده هم دشمنی ندارد، اما معلوم نیست چرا با اَنها کاری میکند که کسی در حق دشمنش نمیکند. برای غلامعلی پیغام میدهد : " چرا دیگه اذان نمیگی ؟ " غلامعلی میاید در خانه و داماد عمه را میخواهد :" به خدا شوما جواهر شناسید جَناب سرهنگ. ای مردم هیچی حالیشون نیس."

باز صدای اذان غلامعلی بلند میشود. داماد عمه فقط نوبت اذان صبح را میشنود چون در دو نوبت دیگر در مزرعه به کارها نظارت میکند. از قرار دیگر مردم نمیتوانند مانع غلامعلی بشوند.در جواب اعتراض اَنها میگوید: " جَناب سرهنگ گفته اذون بوگم "

ما به تهران برمیگردیم و کمی بعد میشنویم که مسجد موذن جدید و دائمی پیدا کرده است. خدا را از ته دل شکر میکنیم چون با ادامه ی کار غلامعلی ممکن بود اهالی ده تا چند نسل از هرچه اسلام و مسلمانی است بیزار شوند.    

 


 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : afshan - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸
 

در عشق دو رکعت است که وضوی اَن درست نیاید الا به خون.    منصور حلاج

پ.ن بسیار زیبا گفته است حلاج اما کاش میشد که خونی نباشد ...


 
comment نظرات ()

 
قصه های ده بابام ( 19 ) " قمر "
نویسنده : afshan - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

سن قمر چیزی بین 50 و 60 است،اما دندان چندانی در دهانش نمانده است.از قدیم در خانه ی پدربزرگ کار میکرده. شو هرش مرده و با پسر و عروسش زندگی میکند. هروز صبح به خانه ی پدربزرگ میاید ، کارها، ازقبیل غذا پختن و ظرف شستن و نظافت و بگذار و بردار و البته قلیان درست کردن برای پدربزرگ را انجام میدهد و غروب میرود. 

از دبدبه و کبکبه ی قدیم خانه ی پدربزرگ خبری نیست. پدربزرگ 80 و چندسال دارد و بچه هایش همه ازدواج کرده و رفته اند. حالا کاووس مرده ، صفدر اَقا رفته ، صاحب جان و ننه کوکب مرده اند و رحیمه قالیباف ماهری است که خانه و زندگی خوبی به هم زده. همین قمر هست با یک عوضعلی که پیر مردی است و کارهایی مثل خرید و کشیدن اَب حوض  را انجام میدهد. 

پدر ساکن شهر بزرگی است که تا ده 2 ساعت راه فاصله دارد و خیلی از اَخر هفته ها با زن و بچه هایش راهی ده میشود. پدربزرگ عصا دست میگیرد و برای بلند شدن دست به زمین میگذارد، اما نمازهایش را ایستاده میخواند و بدون عصا هم راحت راه میرود.‌ با وجود این ممکن است در اَینده قمر مجبور شود زیر بغلش را بگیرد یا اَفتابه بدستش بدهد و مختصر تماس انگشتان پیش بیاید. به خاطر همین قمر را به برادر افشان ـــ‌ که فقط یکجور س یعنی سین را میشناسد و هنوز صاد را بهشان درس نداده اند ـــ‌ صیغه میکند. صیغه ای که به این صورت خوانده و بعد از چند ساعت پس خوانده میشود قمر را موقتا به مجید محرم و بعد نامحرم میکند. اما قمر در حکم زن نوه ی پدربزرگ برای همیشه به او محرم ( و البته حرام ) میشود. معنی حرام این است که قمر هیچوقت نمیتواند زن پدربزرگ بشود.

(اساسا پدربزرگ دست به صیغه کردنش عالی است. نه برای خودش. ( در مورد خودش  مورد "‌هووی مادربزرگ " (  13 ) به ثبت رسیده و در مورد 6-7 سال فاصله ی بین فوت همسر اولش تا ازدواج با مادربزرگ اطلاعی در دست نیست.) این و اَن را به هم صیغه میکند تا افراد مورد نظرش به هم محرم شوند. مثلا 10-12 سال پیش افشان رابه شوهر ِ عمه ی بزرگ صیغه کرده است.چون قرار است شوهر عمه پدربزرگ و مادربزرگ را با ماشینش به مشهد ببرد و باید در سوار وپیاده شدن به مادربزرگ کمک کند.( عمه ی بزرگ از زن اول پدربزرگ است، پس شوهرش داماد مادربزرگ نمیشود.) پسر عمه ی دبیرستانی افشان کودکستانی را مامان جون صدا میکند و همه میخندند و افشان نمیفهمد چرا.)

قمر هم گاهی به شوخی به مجید میگوید :" مَیْ تو شووَر مَ نیستی؟ پس چرْ هیچی برام نمْیاری؟" مجید که نمیداند به دلیل پس خوانده شدن صیغه شوهر قمر نیست میماند که چه بگوید.جواب قمر معمولا اسکناسی است که از جیب پدر بیرون میاَید.

اما طرف دیگر ماجرا این است که  قمر همه ی بیوه زنهای 50 سال به بالای ده را حسرت به دل کرده است. او که معمولا جمعه ها به حمام میرود گاهی وسط هفته بقچه می بندد و راهی حمام میشود. و در جواب زنهای شوهردار که دلیل این حمام رفتن بی موقع را میپرسند هیرّی می خندد و سرش را پایین می اندازد.

در مراسم فوت پدربزرگ برادر قمر به پدر میگوید : " اَقا حجی خان گاهی یه دستی به سر و گوش خواهر ما می کشیدن." پدر ناراحت میشود. فکر میکند برادر قمر این دروغ را ساخته تا به این اسم پولی برای قمر بگیرد. توضیح میدهد که پدربزرگ قمر را به نوه اش  صیغه کرده نه برای خودش. اما بعدا معلوم میشود که همه ی اهل ده فکر میکنند قمر به سِمت صیغه ی حاجی خان مفتخر شده.پس برادر بیچاره تقصیری نداشته است.

افشان تا سالها بعد از مرگ پدربزرگ وقتی به یاد این اتفاق هرگز نیفتاده می افتد بشدت خنده اش میگیرد: اینکه پدربزرگ ـــ‌ که لابد عینک مطالعه اش را زده تا قمر را بهتر ببیند ـــ دست به سر و گوش قمر میکشد و قمر که چارقدش را بازکرده با 3تا دندانی که در دهان دارد ، 2تا بالا و یکی پایین ، غش غش می خندد.  


 
comment نظرات ()

 
قصه های ده بابام ( 18 ) " کاووس "
نویسنده : afshan - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

پوست کاووس رنگ شیرکاکائوی غلیظ است.لبهایش هم همان رنگی است. دندان ندارد، نه طبیعی و نه مصنوعی.و وقتی دهان باز میکند تا چیزی بگوید رنگ صورتی زبان و داخل دهان با رنگ لب و صورت تضاد جالبی ایجاد میکند. مادرش برده بوده و اسم اصلی اش علمدار بوده است. در خانه ی پدر پدربزرگ بزرگ شده و معلوم نیست چرا صدایش کرده اند کاووس و این اسم رویش مانده است.حالا به او میگویند "کل کاووس" که مخفف کربلایی کاووس است. سواد دارد و اهل دمبک زدن هم هست و در خانه اش داریه و دمبک دارد. البته دور از چشم پدر بزرگ.

کاووس همیشه یک حوله روی شانه اش دارد که به زحمت میشود فهمید در ایام قدیم  صورتی بوده. با اَن هم لوله های چراغ گردسوز ها را پاک میکند( در ده برق از غروب تا ساعت 10 شب وصل است ) و هم استکان نعلبکی ها را خشک میکند.و برای از بین بردن لکه های سمج به حوله اَب دهان اضافه میکند. عمه ی بزرگ هیچوقت در خانه ی پدربزرگ چای نمیخورد. مادر هم استکان خودش و افشان را جداگانه میشوید.

افشان سال دیگر به مدرسه میرود اما خواندن و نوشتن بلد است.کاووس حرفهای کلمه ها را به هم میریزد و از بچه ها ـــ افشان ، دختر عمه ها و پسرعمه ها ـــ‌ میخواهد کلمه را بگویند. افشان معمولا زودتر از بقیه کلمه را پیدا میکند و کاووس میگوید: " بُکُش، افشان خانوم ، بُکُش." افشان تا اَن موقع نشنیده  و بعد از اَن هم نمیشنود که به جای اَفرین یا مرحبا به کسی بگویند "بُکُش". وقتی هم بقیه ی بچه ها نیستند ، افشان دوست دارد با کاووس کلمه بازی کند. یکبار کاووس که لابدحوصله اش از دست او سررفته میگوید :دو تا طا وُ دو تا نون اُ یه ها وُ یه قافو  یه یا وُ یه سین ". افشان هر کاری میکند نمیتواند کلمه را پیدا کند.ناراحت و دمغ برمیگردد پیش کاووس. کاووس میگوید: " قسطنطنیه ". افشان میگوید: " قبول نیست. اینکه معنی نداره." یکبار هم کاووس کلمه ی سختی ـــ‌ نه به سختی قسطنطنیه ـــ طرح میکند و به بچه ها میگوید: " هر کی زودتر گفت بش جایزه میدم." افشان کلمه را پیدا میکند و جایزه اش را میخواهد. کاووس به دور و برش نگاهی میکند، یک دانه قند از قندان برمیدارد و به او میدهد: " بیا ای  یه حب قند جایزه ." افشان که احساس میکند سرش کلاه گذاشته اند ـــ‌ اَخر قندان همیشه اَنجا است و او میتواند هر چندتا قند که دلش میخواهد بردارد ــــ‌ به پدر شکایت میکند. پدر می خندد: " کاووس به کِسی چیزی بده؟ "

بعدها افشان می فهمد که کاووس مثال عینی ضرب المثل " شاه می بخشد شیخ علیخان نمی بخشد " است.مثلا اگر چند نفر مهمانِ اضافه بر برنامه سر برسند ، به جای دوباره دوغ درست کردن به دوغ اَب می بندد و اصطلاح " دوغ کاووسی " در فامیل معروف است.این را که چرا اخلاق نوکر خانه زاد خانه ی پدربزرگ درست عکس اخلاق او از اَب دراَمده فقط خدا میداند.

کاووس پیرتر که میشود با زنش میروند اَبادان خانه ی پسربزرگشان میمانند که کارگر شرکت نفت است و وضع خوبی دارد. خبر میرسد که کاووس در بیمارستان شرکت نفت برای عمل اَب مروارید بستری شده و پرستارهای جوان و سبزه رو و تودل برو مثل پروانه دورش میچرخند. از قرار در وصف زیبایی و فداکاری یکیشان شعر گفته و دخترک هم اَن را به بقیه نشان داده است. بقیه هم تقاضای شعر کرده اند و کاووس هم ـــ‌ از خدا خواسته ـــ‌ در وصف هر کدامشان چند بیتی گفته است.

کاووس در اَبادان می میرد. قبل از جنگ. قبل از مرگ پدربزرگ. قبل از انقلاب. جنگ که میشود پسر بزرگ کاووس و بچه ها و عروسها و دامادهایش همه میایند و ساکن ده بابام یا شهر نزدیک اَن میشوند.   


 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : afshan - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸
 

به هر تار جانم صد اَواز هست--- دریغا که دستی به مضراب نیست...  شاملو

نوشتنم نمی اَید.فقط همین.


 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : afshan - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

خبر های جدیدی نیستند اما در ذهن من هنوز تازه اند.دلم برای بهنود خیلی سوخت اما برای سهیلا خیلی بیشتر.شاید چون بهنود پدری داشت و لابد خویشانی که دوستش بدارند و او هم دوستشان بدارد و سهیلا نه. اما منطقی اگر باشیم مرگ بهنود دردناکتر است. چون بهنود میخواست زنده بماند و سهیلا، گمانم نه. بهرحال هردو انسان بودند و هیچکدام مستحق مرگ نبودند.حالا احساسات امثال من که کاری انجام ندادیم و  تلاشهای کسانیکه تلاش کردند و موفق نشدند، برای بهنود و سهیلا که رفته اند چه ارزشی دارد. 

زندگی سهیلا ـــ همین قدر از اَن که مشخص است ـــ میتواند دستمایه قرار بگیرد برای داستان، رمان،فیلم...چه میدانم. و سهیلا های دیگری هستند با کم و بیش تفاوت ، در تهران که از نقاط مختلف ایران اَمده اند و هیچکدام هم قاتل بدنیا نیامده اند.درد، درد وجود طرز فکری است که امثال سهیلا را قاتل میشناسد و بدبختانه فعلا دست بالا را دارد.

چون به یمن وقایع بعد از روز تولدم نسبت به همه چیز قدری خوشبین شده ام خبرهای خوب هم بیادم میمانند. گذشت اولیای دم و نجات دو جوان. کسی جزییات قضیه را میداند به من بگوید؟ اَیا پول زیادی گرفته اند؟ اَیا سرو صدای اعدام بهنود نقشی در گذشت کردنشان داشته؟ هرچه هست خبر را که شنیدم از ته دل خندیدم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

"آن صبح وحشتناک در مقابل زندان اوین را هرگز فراموش نمی کنم. هیچ کس باور نمی کرد که سهیلا قدیری اعدام شود ولی شد.

این زن به قدری مشکل داشت که حتی در مراحل دادرسی به پرونده خود از نام واقعی اش دریغ می ورزید. قاضی عزیزمحمدی ریاست شعبه 71 دادگاه کیفری استان و دیگر مستشاران نیز هویت وی را نفهمیدند. آنان به این علم و یقین نرسیدند که سهیلایی در کار نبود. آنها متوجه چنون ادواری  و بیماری وی نشدند. فقط چون طفلی از دنیا رفته بود می خواستند قصاصش کنند. آنها نفهمیدند که این مادر مستحق مرگ نبود. آنها ندانستند که سهیلا نه ببخشید خورشید قصد خودکشی داشت و این راه را برگزید و خواست به همه ما بگوید که من هستم. من بودم. ولی هیچ کس یار و یاورم نبود و هیچ کس دردم را ندانست و کشتند مرا که من مظلوم به دار آویخته شدم.

اگر می گوییم اعدام بس به همین خاطر است.

حال ای قضاتی که این زن را به دار آویختید در روز قیامت در پیشگاه خداوند چه پاسخی دارید بدهید؟

فکر می کنم این موضوعات می بایست از طریق مردم به گوش قضات برسد. پس بهتر است قلم و کاغذی برداریم و به قضات شعبه 71 دادگاه کیفری استان نامه ای بنویسیم. تا در صدور آرای خود جانب احتیاط را رعایت کنند. آدرس شعبه: تهران - خیابان ارگ - حنب دادگاه تجدیدنظر استان تهران - دادگاه کیفری استان تهران - شعبه 71 کیفری استان

روحش شاد باد

گروه حوادث روزنامه ایران پنج شنبه 7/8/1388 – هویت واقعی زن جوانی که هفته گذشته به اتهام قتل نوزاد 5 روزه‌اش به دار آویخته شد با مراجعه یکی از بستگانش به دادسرای جنایی تهران فاش شد.

به گزارش خبرنگار جنایی ما، صبح دیروز مرد میانسالی با موهای سفید و دستانی لرزان وارد شعبه اجرای احکام دادسرای جنایی شد و در حالی که یک جلد شناسنامه و صفحه روزنامه‌ای در دست داشت، گفت: «من دایی خورشید هستم. همان دختری که صبح چهارشنبه 29 مهر در زندان اعدام شد.»
قاضی جابری که با شنیدن نام خورشید تعجب کرده بود، گفت: «پدرجان تا آنجا که می‌دانم فردی به این نام در میان اعدامی‌ها نداشتیم. - بله، می‌دانم. او خودش را سهیلا معرفی کرده بود. می‌گفتند به اتهام کشتن بچه‌اش زندانی شده اما باید بگویم اسم واقعی‌اش سهیلا نبوده! اگر هم باور ندارید شناسنامه‌اش را ببینید!وی سپس شناسنامه‌ای را مقابل قاضی گذاشت و گفت: متأسفانه زندگی خورشید حدود 10 سال قبل وقتی پدرش در یک نزاع محلی کشته شد از هم پاشید و وضعیت زندگی‌اش به هم خورد بعد هم از خانه فرار کرد. او برایم پیغام گذاشته بود دفترچه خاطراتش را بخوانم تا علت فرارش را بدانم. وقتی خورشید از خانه فرار کرد دنبالش نرفتیم چون ما از یک قوم متعصب و از ساکنان یکی از شهرهای جنوب کشور هستیم و دختری که از خانه فرار کند دیگر ارزش و اعتباری برای خانواده ندارد. با این حال فرار خورشید از خانه، مادرش را پیر و شکسته و خواهرش را مجنون کرد. من که خودم را در قبال آنها مسئول می‌دیدم خواهرم و سه فرزندش را به شهر محل زندگی خودم بردم و برایشان خانه‌ای تهیه کرده و سرپرستی‌شان را بر عهده گرفتم. در تمام این سال‌ها آنقدر درگیر مشکلات خود و خواهرم بودم که متأسفانه خورشید را فراموش کردیم. تا این‌که اردیبهشت امسال خانم مددکاری از زندان با ما تماس گرفت و گفت: خواهرزاده‌ام در زندان است و می‌خواهد با ما صحبت کند. اما با شنیدن این جمله آنقدر عصبانی شدم که گفتم: اعدامش کنید و نگذارید آزاد شود.مرد میانسال که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: باور کنید نمی‌دانم چرا این حرف را زدم اما به خدا بلافاصله پشیمان شدم و گفتم تلفن را بدهید با او صحبت کنم. وقتی صدایش را شنیدم دلم گرفت. از آن همه شادابی و نشاط 10 سال قبل هیچ اثری در صدایش نبود. او مثل یک زن جا افتاده صحبت می‌کرد، گفت: دایی اینجا غیر از خانم مددکار هیچ کس هویت واقعی مرا نمی‌داند. به همه گفته‌ام کسی را در این دنیا ندارم اما تو می‌دانی که من چقدر فامیل دارم اما اینجا تنها و غریبم. در این سال‌ها خیلی سختی کشیدم. اگر می‌توانی بیا و برایم کمی پول بیاور.
گفتم: پول می‌خواهی چه کار؟
گفت: اینجا فقط غذا مجانی است اما دلم میوه می‌خواهد. وقتی بقیه هم سلولی‌هایم میوه یا شیرینی می‌خورند من هم دلم می‌خواهد. چون 3 سال است که میوه نخورده‌ام!دایی سهیلا ادامه داد: خواهرزاده‌ بیچاره‌ام به من نگفت قرار است اعدامش کنند و گرنه هر کاری از دستم برمی‌آمد برایش انجام می‌دادم.از آخرین تماس تلفنی‌مان چند ماه گذشت تا این‌که صبح 28 مهر – یک روز قبل از اعدام – وقتی رفتم خانه خواهرم، پسرش گفت: خورشید تلفن کرده و گفته اگر می‌توانید مامان را به اینجا بیاورید تا ببینمش. دلم خیلی برایش تنگ شده و فقط همین امشب را فرصت دارم.اما متأسفانه نتوانستیم بیاییم. یعنی فکرش را هم نمی‌کردیم بخواهند اعدامش کنند. اما حالا بشدت ناراحتم، خیلی زیاد. ای کاش به دیدنش آمده بودیم. باور کنید من تمام ماجراهای زندگی‌اش را بعد از مرگش و چاپ عکسش در روزنامه‌ها فهمیدم. او دختری بدبخت و کوچک‌ترین فرزند خانواده بود. متأسفانه پدرش بعد از بازنشستگی، یک دکه کوچک راه انداخت و خورشید را در نوجوانی وادار می‌کرد سیگار بفروشد. از همان جا بود که کم‌کم مسیر زندگی‌اش عوض شد. خورشید دختر زیبایی بود اما در مسیر درستی قرار نگرفت و در سن کم به خاطر مشکلات خانواده‌اش به بیراهه رفت شاید هم مردن برای او بهتر بود. چون دیگر راه برگشتی برایش وجود نداشت. حالا هم آمده‌ام تا جسدش را تحویل بگیرم و آن را به شهرمان ببرم و دفنش کنم. قاضی جابری با شنیدن این حرف گفت: سهیلا شب آخر وصیت کرده به هیچ عنوان جنازه‌اش را تحویل خانواده‌اش ندهیم. وی در ادامه گفت: خواهرزاده شما از زمان دستگیری‌اش به اتهام قتل پسر 5 روزه‌اش در بهزیستی – شهریور 85- خود را سهیلا معرفی کرده و تمام مراحل قانونی پرونده با این هویت – که البته برای ما جعلی بودنش محرز بود – طی شد. اما از آنجا که می‌گوئید مددکار زندان از هویت واقعی سهیلا مطلع بوده تلاش خواهیم کرد در صورت اثبات هویت واقعی‌اش، جسد را به خانواده‌اش تحویل دهیم. "

مطلب داخل گیومه از اینجا نقل شده:

mohegh.blogfa.com

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن غیرمرتبط. تبلیغ اضافی برای کتاب: قابل توجه همه ی دوستان بالاخص اَرمان. پسر عموی نازنین، پسرِ عمویِ کوچک، در قصه های ده بابام است! 


 
comment نظرات ()

 
بشتابید
نویسنده : afshan - ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
 

بشتابید و عجله کنید و خودتان را برسانید و دیگر نمیدانم چه بگویم تا بهتر تبلیغ کنم.قضیه ازین قرار است که پسرعموی نازنین اینجانب که متولد 1344 است و لیسانس مهندسی الکترونیکش را از دانشگاه تهران گرفته و فوق لیسانسش را از دانشگاه پرتلند و دکترایش را... و مقیم لس اَنجلس است و همیشه دلبسته ی فلسفه بوده کتابی ترجمه کرده است.

نام کتاب: یک جهان  اخلاق جهانی شدن/ نویسنده :پیتر سینگر / مترجم :پسرعموی افشان / ناشر: نشر نی / چاپ اول 1388/ تعداد :1650 نسخه / قیمت:4600 تومان

" جهان جدید مسائل دشواری را در پیش روی انسان معاصر قرار داده است. فجایعی که در صد سال گذشته اتفاق افتاده است نشان میدهد که ورود به جهان جدید مستلزم رویکردی جدید به اخلاق است، اخلاقی که باید بر مبنای منافع تمام انسانها بنا شده باشد  نه یک گروه خاص.

مولف کتاب استدلال میکند که جهانی شدن - در تمامی ابعاد اَن - سرنوشت همه ی انسانها را به گونه ای بیسابقه بهم گره زده است. این درهم تنیدگی مستلزم اخلاقی جدید مبنی بر بزرگ کردن دایره ی خویش است،اَن چنانکه این دایره همه ی مرزهای قراردادی را درنوردد و شامل تمامی ساکنان این کره ی خاکی شود."

 


 
comment نظرات ()

 
مناسبت ها ( 2 )
نویسنده : afshan - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸
 

٣-  ١٩ شهریور.سالروز درگذشت اَیت الله طالقانی. طالقانی هم یکی از " معبود های من" است.( بقول شریعتی) این یکی چند تا کتاب بیشتر ننوشته.کتابهای بدی نیستند اما اَدم را شیفته ی نویسنده نمیکنند. تازه تا زمان مرگش "پدر طالقانیِ" مجاهدین بوده که اَنها را فرزندان خودش مینامیده است. خودش اشرف ربیعی را برای ازدواج به رجوی پیشنهاد کرده و خودش خطبه ی عقدشان را خوانده است.یادم میاید که نسبت به شوروی بدون تمایل نبود و اَنرا کشور شوراها میخواند. حرفهایی از او بیاد دارم که کهنه و اشتباه هستند از این قبیل که "اگر با من باشد یک درجه دار را میگذارم رییس شهربانی." میدانم که دو تا زن داشت.( و ده تا بچه.زن اولش چند ماه قبل از خودش مرد و دومی چند سال پیش.) با وجود این همه، برای من طالقانی طالقانی است. اَن سالها انگار چیزی مبهم و ناگفتنی در او میدیدم. چیزی از پیامبر (ص) و علی (ع).

نوجوان باشی و اَماده ی دل بستن و قهرمان پروری. و رمضان باشد و اولین تابستان بعد از انقلاب. اَن وقت طالقانی باشد با نمازهای جمعه اش، با صدای بم و گرم و نافذش،با تک سرفه های گاهگاهش، با سیگار کشیدنش که کار اشتباهی بود، به خاطر همان تک سرفه ها.با حرفهایش که به دل می نشست لابد چون از دل برامده بود.(در نمازهای جمعه چیزهایی میدیدم که دوست نداشتم. مثلا پوستر ها و اعلامیه های مجاهدین و گروههای چپ را از در و دیوار می کندند،اما طالقانی را دوست داشتم و میرفتم.)

طالقانی باشد با "با قراَن در صحنه" اش. و سوره ی تکویر با صوت بیمانند عبدالباسط در تیتراژ:" اذالشّمسُ کُوِّرت کُوّرت کُوّرت.و اذالجبالُ سُیِرت..."( اَیه یک کُوِّرت بیشتر ندارد. عبدالباسط، خواندنش به دل خودش نمی چسبد، تکرار میکند.)و طالقانی بنشیند و در باغی به درختی تکیه دهد و در متن موسیقی صدای پرندگان از قراَن بگوید.در مجلس خبرگان به نشانه ی اعتراض روی زمین بنشیند. و در نماز عید فطر بخواند :" سبّح اسم ربُک الاعلی.الّذی خلق فسوّی،..." و "والشّمس و ضحیها. والقمر اذا تلیها. والیل و ما یغشیها. و النفس و ما سویها. فالهمها فجورها و تقویها..." (مستحب است که در نماز عید فطر در رکعت اول سوره ی اعلی را بخوانند و در رکعت دوم سوره ی شمس را)

نفس این شیفتگی عجیب نیست. 30 سال دوام اَوردنش شاید عجیب است. شاید با توجه به اَنچه طالقانی بود عجیب نباشد. شاید هم با توجه به اَنچه من هستم عجیب نباشد. هر چه هست امسال که فیلمش را در تلویزیون دیدم دلم باز لرزید و اشک از چشمهایم سرازیر شد.

4- 11 سپتامبر. همان روزها چیزهایی درباره ی جنگ تمدن ها ـــ نظریه ی هانتیگتون ـــ خوانده بودم و بشدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم. اولین عکس العملم کوشش برای فهم ارتباط یا عدم ارتباط قضیه با نظرات هانتیگتون بود که به جایی نرسید.

اما بعد :میگفتم چه خوب که خاتمی بلافاصله حمله را محکوم کرد و چه بد که چند روز بعد در ایران فریاد مرگ بر اَمریکا سر دادند. و باز چه خوب که عده ای جوان شمع به دست گرفتند و عزاداری گونه ای راه انداختند برای قربانیان فاجعه. هزار بار به خودم یاداَوری میکردم که اینها شهروندان ساده و بیگناه اَمریکایی بوده اند که رفته اند سر کارشان و عمل، عملی است تروریستی،غیر انسانی و البته غیر اسلامی. که اسلام بن لادن چیز خشن و نفرت انگیزی است.

ولی ته همه ی اینها چیزی وجود داشت که خودش را تحمیل میکرد و کاریش نمیتوانستم بکنم: احساس غرور. "تمام دنیا را به خاک و خون کشیده اند. بگذار مردمشان، داخل مرزهای خودشان مزه ی تن لرزه را بچشند----- هیروشیما، ناکازاکی، مصدق، 28 مرداد، اَلنده، پینوشه ، ناپدید شده های شیلی و اَرژانتین و جاهای دیگر، یونان، کودتای سرهنگها و از همه نزدیکتر فلسطین. بچه هایی که زخمی و کشته میشوند، مادرهایی که بالای جسد فرزندانشان ضجه میزنند و قومی که تحقیر میشوند."  بله. رازی اگر بود در همین کلمه نهفته بود. ته دلم می خندیدم: "این همه سال از ایرانی ها انگشت نگاری کردید. حتا به بچه های دبیرستانی المپیاد شیمی ویزا ندادید. اَنوقت تبعه های عربستان سعودی و یمن و چندتا کشور دیگر راحت وارد شدند و هواپیما دزدیدند و کوبیدند به برجهای جهانی تان. به مظهر اقتدار اقتصادی تان. کاش اَن دوتا هواپیمای دیگر هم به هدف میخورد."

بعد از اینکه اَمریکا به عراق حمله کرد، وقتی رفتار سربازان اَمریکایی را با عراقی ها می دیدم ـــ مثلا دست بسته نشاندن مرد خانواده جلوی چشم زن و بچه اش ـــ و اَتش میگرفتم، به 11 سپتامبر فکر میکردم تا کمی اَرام شوم. حتا وقتی رفتار سربازهای اسراییلی را با فلسطینیها می دیدم. چون همه چیز به همان کلمه برمیگردد. عراقیها با ما جنگیده اند، اول اَنها به خاک ما تجاوز کرده اند،اما هیچوقت تحقیرمان نکرده اند، اصلا در موقعیتی نبوده اند که ما را تحقیر کنند. اما اَمریکا ما و همه ی دنیا را تحقیر کرده است. با سیاست هایش،کودتاهایش، حمله های نظامی اش و حتا سخنرانی های رییس جمهور هایش. زخم تحقیر،عمیق تر ،دردناک تر و هزار بار بدتر از زخم دشمنیِ تنها است. زخم ناسوری است.

با اَمدن اوباما همه چیز دگرگون شده. اینها را نوشتم که بگویم گاهی اَدم با وجود تمام کوششهایش نمیتواند خودش را از چیزی رها کند.  


 
comment نظرات ()

 
مناسبت ها ( 1 )
نویسنده : afshan - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
 

١-   ٢٢ خرداد. روز تولدم .پارسال در وبلاگم اشاره ای به اَن نکردم. امسال هم از قبل قصد نداشتم به اَن اشاره کنم.ولی بعدا تصمیم گرفتم وقتی به سلامتی رای ها خوانده شد و کاندیدای مورد نظر  بیشتر مان از صندوق در اَمد، بنویسم که بله،روز رای گیری روز تولد من بود و چه روز خوبی و...که قضایا جور دیگری اتفاق افتاد.از به دنیا اَمدنم ابدا پشیمان نیستم ، اگرچه دست خودم نبوده.اما گاهی فکر میکنم اگر من به دنیا نمی اَمدم اَیا دنیا چیزی کم داشت؟ 

2-    29 خرداد. روز مرگ یا شهادت شریعتی.نمیدانم کدام. هر که با شاه مخالف بود اگر نه به مرگ طبیعی که به شکلی ناگهانی و مشکوک از دنیا میرفت،می انداختند گردن شاه.از تختی بگیر تا جلال اَل احمد و صمد بهرنگی.شریعتی خودش گفته است:" خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم اَموخت. "  فکر میکنم چگونه زندگی کردن یک انسان برای قضاوت کردن درباره ی او کافی است و لزوما نباید یک نفر در مسیر مبارزه از پا در اَید تا زندگی اش ارزش پیدا کند. حتا بر شریعتی می بخشم نوشتن اَن ندامت نامه را که در زندان ساواک نوشته است. 

من بر مرگ شریعتی گریه نکردم، چون او را ـــ شناختن به معنی خواندن کتابهایش ـــ بعد از مرگش شناختم. اما حکایت من و شریعتی حکایت عشق است. عشقی که بخش بزرگی از اَن بخاطر " اسلام شناسی " ، " ابوذر غفاری " ، " فاطمه فاطمه است " ، " علی ، مکتب ، وحدت ، عدالت " ، "‌ حسین وارث اَدم "، "تشیع علوی، تشیع صفوی"،  "حج"، "پدر،مادر ما متهمیم" و بسیاری از نوشته ها و سخنرانیهای از نوار پیاده شده ی دیگر او است. اما مهم ترین دلیل این عشق، اول "کویر" است و بعد "توتم پرستی" و  "هبوط" و "گفتگوهای تنهایی". به قول خود شریعتی " کویریات"ش. "کویر، این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است."

چه ناگفته ها که تنها به شکل مفاهیمی مبهم در ذهنم حضور داشتند. سن و سالم، خوانده هایم و توانایی ام در نوشتن، کمتر از اَن بود که بتوانم اَنها در قالب کلمات و جملات بریزم. اما شریعتی در کویر این کار را کرده بود. گفته بود که بعضی روحها چقدر بزرگ اند و بعضی چقدر کوچک، که روحهای بزرگ هر یک عطری و طعمی و رنگی ویژه ی خود دارند، که بعضی روحها مثل باغی هستند با دری چوبی و ساده، اما وسیع و پر گل و هزار رنگ، و بعضی دیگر ظاهری قصر مانند دارند، اما تو که میروی هیچ چیز نیست جز یک حیاط کوچک با یک مبال در گوشه ی اَن. شریعتی بود که از عشقش به ماسینیون به اَن زیبایی سخن گفته بود: "در عمرم از این پیرمرد 79 ساله ی فرانسوی زیباتر ندیده ام." بعد از کویر کتابهای زیادی خواندم. بیشتر داستان و رمان. اما برای بیان اَنچه شریعتی در ماجرایش با کلود برنار کتابفروش و دختر باغ ابسرواتوار به اَن می پردازد، چیزی رسا تر و زیباتر از نوشته ی خود او ندیدم. شریعتی که دختر خاکستری باغ ابسرواتوار را بنا بر گفته ی ژید می بیند: "ناتانائیل، بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در اَنچه به اَن می نگری." بعد از برخورد شریعتی با دختر در کافه، شبح ژید به عذر خواهی میاَید اما شریعتی جمله ی بی معنایش را بر سرش می کوبد...

اسم "سارتر" را اولین بار در کتابهای شریعتی خواندم. اسم " سیمون دوبووار" را هم همین طور.  از سارتر نوشته بود که بخاطر حمایت از استقلال طلبان الجزایر تهدید به مرگ شده و بی جا و مکان مانده بود، چون در خانه امنیت نداشت و هتلها هم راهش نمیدادند. در یک مورد شرح مختصری گفته بود از اینکه سیمون دوبووار چه تیپ زنی است و سالها است بدون ازدواج با سارتر زندگی میکند و چنین زنی در جریان انقلاب الجزایر از نفوذش استفاده میکند و شکنجه های وحشتناک نظامیهای فرانسوی در مورد الجزایری ها و به خصوص "جمیله بوپاشا" را فاش میکند.(نوع اَن شکنجه ها امروز برای ما  کلمات اَشنایی هستند) من ته ِاین حرفها احساس تحسین نسبت به سیمون دوبووار را تشخیص میدادم. سارتر که جای خود داشت. وصف پاریس را ـــ اَن طور که دیوانه وار شیفته شوم ـــ اولین بار در نوشته های شریعتی خواندم. از گریز زدنهای شریعتی به این طرف و اَن طرف بود که دانستم فیلمهای چارلی چاپلین کارهای عمیقی هستند و فقط برای خنداندن بچه ها ساخته نشده اند. 

طرف دیگر قضیه هم این بود که ـــ ندیده و نشناخته ـــ‌ از تعزیه بیزار شدم.و چون شریعتی جایی ایراد گرفته بود که وقتی پای فریدون ـــ که از تبار ی والا است ـــ به میان میاید، کاوه ی اَهنگر گم میشود، علاقه ام به شاهنامه کم شد. "اَری این چنین بود برادر" را خواندم و پیش خودم نتیجه گیری کردم که لابد تخت جمشید هم مثل اهرام مصر روی گوشت و خون برده ها بالا رفته. 

شریعتی اَن قدر عمر نکرد تا قلم وحشی اش رام شود. کلامش،قلمش مثل اَتشفشان فوران کرد و مواد مذاب بیرون ریخت،و جوانهای یک نسل این مواد مذاب را بلعیدند. در یک کلام، "شور" غریب کلام او انکار ناشدنی است. من عاشق این شورم، که بدون شک اثرات زیانباری هم داشته است. ولی بر این باورم که شریعتی حرفهایی دارد که هنوز و برای نسل جوان امروز به درد بخور و تازه باشد.

(نام شریعتی عظمتی داشت که وقتی گروه فرقان در سال 58، بیچاره شیخ قاسم انصاری(از مخالفین بیسواد شریعتی که گویا کتابی به نام " پدر مادر پوزش می طلبیم " هم نوشته بوده) را ترور کرد، ترورش از طرف خیلی ها محکوم نشد. لابد می ترسیدند در جو دو قطبی اَن روزها به مخالفت با اندیشه های شریعتی متهم شوند!)

حالا دور دور سروش است. سروش قطعا از شریعتی باسواد تر است، دشوارتر و موجزتر مینویسد و بیشتر بر "شعور" مخاطب تکیه دارد تا بخواهد شور را در او برانگیزاند. بعضی نوشته هایش از فرط زیبایی با شعر پهلو میزنند، به شدت تحسینش میکنم اما شیفته اش نیستم. حالا 10-12 سالی است که هر سال در سالگرد مرگ دکتر شریعتی کنفرانس و سخنرانی میگذارند و افکار و اَرای او را بررسی میکنند. من هیچ سالی نرفته ام، اما شرح تمام سخنرانیها و میزگردها را در روزنامه های بعدا تعطیل شده خوانده ام. حالا بچه های شریعتی برگشته اند ایران و  سوسنش در دانشگاه تهران جامعه شناسی درس میدهد، حالا رنگ غالب، سبز است نه سرخ. حالا کسی مذهب را به عنوان ایدئولوژی نمیخواهد، اصلا کسی ایدئولوژی نمیخواهد. اما هنوز هم شریعتی بین جوانها طرفدار دارد و نمیدانم برداشت اَنها از او چقدر با برداشت من نزدیک است. چیزی که هست، این است که گاهی دلم به شدت برای کتابهای جلد سفید شریعتی ام تنگ میشود.برای ماهیت فیزیکی کتابها، چون مطالب همه شان در مجموعه اَثار اَمده. وقتی کتابهای مجموعه اَثار را خریدم، همه ی چلد سفیدها را ـــ‌ به استثنای کویر و چند تا ی دیگر ـــ‌ بردم دادم به زن کتابفروش خیابان انقلاب، که اَن سالها فقط شریعتی می فروخت و حالا همه رقم کتاب می فروشد به اضافه ی چندتایی شریعتی. 

 


 
comment نظرات ()