شیئ کادو پیچی شده را که سوغاتی اَورده بودم دادم دستش. میگویم شیئ و نه بسته. چون چیز کوچکی بود که فروشنده در جعبه نگذاشته و همانطور در کاغذ پیچیده بود.
_ " عجب ! همون چیزی که لازم داشتم ."
برایم تعریف کرد که بارها پتو و بالش خودش و دیگران یا موکت اتاق را سوراخ کرده یا لیوان اَبی را که سیِّد شبها بالای سرش میگذارد برداشته و داد سیِّد را دراَورده است.
_دیگه چی دوس داری برات بگیرم؟
_خودم بگم که نمیشه. باید خودت بخری ولی همون چیزی باشه که من میخوام. مثل همین.
فکر کردم " مثل تو که همان چیزی هستی که من میخواهم !"
تا سالها بعد ، هر وقت از جلوی یک مغازه ی صنایع دستی رد میشدم با چشم دنبال زیرسیگاری سبز به شکل برگ کار اصفهان میگشتم. اگر پیدا میکردم ، اول خوب نگاهش میکردم ، بعد میزدم زیر گریه.
درباره ی خیلی چیزها دلم میخواهد بنویسم اما نمینویسم و دلیلش _ خیلی ساده _ ترس است. اما وقتی نوبت به خودم میرسد و دلتنگیهایم ، دلم میخواهد بیواسطه با احساسم برخورد کنم و انرا بنویسم. خوب ، این کار را میکنم اما دیگر نمیشود بگذارمش در وبلاگ. یا باید از سر و دمش قیچی کنم که چیز جالبی باقی نمیماند یا کلا از خیرش بگذرم. حکایت همان عریانی روح است که بارها به اَن اشاره کرده ام.
( این وقتها است که دلت یک مخاطب اَشنا " میخواهد تا " حرفهایی را که برای نگفتن داری " با او بزنی. یک روح اَ شنا با تو ، با طعم و رنگ و بوی روح تو . این تعبیرها همه از شریعتی در کویر است و بسیار دوستشان دارم )
حتا کامنت که میگذارم _ وقتی خیلی دلتنگم _گاهی میبینم دارم خودم و دوستی را که برایش کامنت گذاشته ام فریب میدهم و این احساس بدی به من میدهد. در مورد پستهای عادی مشکلی نیست. وقتی نویسنده از چیزی بیرون از وجود خودش حرف زده. اما وقتی دوستی در وبلاگش به احساساتش و درونیاتش پرداخته .... من در کامنتی که میگذارم دروغ نمیگویم اما اگر بخواهم اولویت بندی کنم انچه در کامنت مینویسم 3یا 4 امین چیزی است که به ذهنم میرسد. اگر احساس اصلی ام را بیان کنم همان عریان شدنی است که از ان شرمم میاید.
وقتی پایم شکسته بود ، پستی نوشتم که شاید خیلیها با خواندنش بگویند : " عجب اَدم ضعیفی ، معلوم است مشکلات واقعی زندگی را نمیشناسد. چقدر شلوغ کرده برای موضوعی به این کوچکی."شاید واقعا همین طور بوده باشد. اما مهم این است که اَنچه در اَن پست نوشته بودم خوب یا بد خود من بودم. احساس بدبختی کردن به خاطر موضوعی کوچک احمقانه است ،شاید حس ترحمی برانگیخته باشم و این اصلا خوشایندم نیست.اما وقتی اَن چیز ها را مینوشتم واقعا احساس بدبختی میکردم و در اَن حالت برایم مهم نبود که چه احساسی را در چه کسی برمیانگیزم. همین چیزها است که باعث خوب از کار دراَمدن یک نوشته میشود.
میتوانم درباره ی کتابها ،نویسنده ها و هزار چیز دیگر بنویسم. اینقدر ذهنم پر هست که صرف نظر از کیفیت هفته ای یک پست بنویسم. اما وقتی میخواهی از خود خودت بگویی کار مشکل میشود.
داستان هم که مینویسم قضیه همین است . انقدر تجربه ی نوشتن ندارم که خودم را کاملا درون قهرمانها پنهان کنم. وقت نوشتن فقط مینویسم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. اما فرض کن بخواهی داستان را در جلسه ای بخوانی یا به دست کسی بدهی. خودم را لو میدهم و از خصوصی ترین احساسهایم پرده برمیدارم.اطلاعاتی راجع به خودم به دست میدهم که دوست ندارم کسی بداند اما در واقع ارزش داستانها به همان هاست.قضیه پارادوکسیکال است. نیست ؟
یکبار همسر شاعر را نوشتم. با توجه به شخصیت محافظه کارم گمانم خیلی شجاعت به خرج دادم. تازه حامد گفت که این داستان با احساس عدم اعتماد به نفس نوشته شده که حرف درستی بود.اما تقریبا هرچه را میخواستم نوشتم و اگر این داستان در بین داستانهای معدودم ارزش متفاوتی دارد دلیلش همین است.برای نوشتن ، خوب یا بد باید خودت را بنویسی. نوشتن خودم _ با وجود فورانهای گاه و بیگاه روح - از من برمیاید اما نشان دادن نوشته به دیگران ؟نه. این طوری فقط باید برای دل خودت بنویسی ، تازه اَنوقت از کجا میفهمی که نوشته ات چیز بدرد بخوری از کار در اَمده یا نه ؟
خاطره ی کوچک اما عمیقی است. از دور دورهای ذهنم سرکشیده و اصرار میکند بنویسمش.
کلاس دوم راهنمایی بودم.اصفهان ، مدرسه ی رحمت اَیین. و او که بعضی روزها به مدرسه میاشمد و غذای دخترش را میاَورد مرا سخت مجذوب کرده بود. قد متوسطی داشت و سر کچل و ریش پروفسوری مشکی. او را جزء اَدمهای کمیابی میدیدم که از دری که به جهان خدایان گشوده میشد به درون رفته بود. اَن سر کچل به چشم من پر از رمز و راز و فرمولهای عجیب و غریبی بود که عده ی خیلی کمی اَنها را میفهمیدند. او را کنار تخته سیاه بزرگی پوشیده از اَن فرمولها مجسم میکردم، و منطبق کردن این تصویر بر اَدمی که قابلمه ی غذای فلزی 3 طبقه ای را به دست گرفته بود و دم در مدرسه ایستاده بود قدری مشکل بود.
دخترش همکلاس من اما یک سال بزرگتر بود. به خاطر تحصیلات پدر سالهایی را در اَمریکا گذرانده بود و یکسال عقب افتاده بود. فارسی را خوب ، اما نه خیلی روان صحبت میکرد. برای چنان پدری، او را بیش از حد معمولی میدیدم. انتظار داشتم شاگرد اول کلاس ، بلکه چیزی بالاتر باشد و از معمولی بودن چهره و چشمان و درس و شخصیتش تعجب میکردم.
پدر ، دکتر کیاست پور بود. استاد اختر شناسی دانشگاه اصفهان ، که اَن سال تازه به ایران اَمده بود. گمانم هنوز هم در دانشگاه اصفهان درس میدهد.
راستی ، چه بر سر دختر نوجوانی اَمد که در کیاست پور تبلور رویاهایش را میدید و ریاضی و فیزیک را عاشقانه دوست میداشت؟ دختری که باور داشت وارد معید خدایان میشود اما حتا تا پای پله های معبد هم نرسید. دخترک در هزارتوهای زندگی گم شد ، خودش هم نفهمید چطور.
یاد اَن روزها ، اَن سالها به خیر. ریاضی همیشه 20 میشدم، علوم هم، فارسی و دیکته هم. در انشا هم بالاترین نمره ها را میگرفتم. اما کشیدن رسمهای کتاب ریاضی عذاب الیمی بود. بعد از خراب کردن چند ورق مقوا و تمام کردن یک شیشه مرکب چیزی از کار میاَمد که این طرفش با اَن طرف چند میلیمتر فرق داشت. حرفه و فن هم که نگو. بستن کلید یک پل و دو پل و کشیدن طرح ساده ی یک ساختمان مشکل ترین کارها بودند. ورزش را هم با ارفاق 16 میگرفتم.
این روزها عجیب دلم هوای اَن دختر را کرده است. دایم از پشت و پسله های ذهنم سر میکشد و به من اصرار میکند بنویسمش.
در این شرایطی که این همه موضوع برای نوشتن وجود دارد چرا من از یک خاطره ی دور و قدیمی مینویسم که احتمالا برای هیچکس جز خودم جالب نیست ؟ چون دوست دارم ، و مدتها است که این خاطره به من اصرار میکند که بنویسمش.
بگذریم. قضیه مربوط میشود به اولین برخورد من با کتاب. کتابهایی از اَن خودم. حدود 5 سال داشتم. مامان از مغازه ی سر کوچه 3 تا کتاب قصه اَورده بود: " خرگوش بازیگوش " ، " موش موشک " و " خر اَوازه خوان " . روی جلد ها به ترتیب نقاشی رنگی یک خرگوش ، یک موش و یک خر بود. توی کتابها هم پر از نقاشیهای رنگی بود. دلم هرسه را میخواست ولی مامان گفت که فقط دو تاکتاب میتوانم بردارم. ( و من شیرینی و هیجان انتخاب را تجربه کردم ) عاقبت دو تای اولی را برداشتم . " خر اَوازه خوان " رفت و بخشی از دل من هم به دنبالش رفت !
"خرگوش بازیگوش " اولین کتاب داستانی بود که خواندم و " تیزپا " اولین قهرمانی که شناختم. 4تا بچه خرگوش بودند با مادرشان و تیزپا چهارمی بود که بازیگوش بود ، راه می افتاد و میرفت و پس از از سر گذراندن ماجراهایی به خانه برمیگشت. هنوز سینه ی سفید " سینه سفید " و گلوله ی سفیدِ دُم " دم پنبه ای " یادم هست . و شلوار بندی اَبی اولی و پیراهن قرمز دومی را. یادم میاَید تنها کلمه ی قصه که معنی اش را نمیدانستم مترسک بود و نقاشی مترسکی هم که چاپ شده بود کمکی به من نکرد.
چه دنیای کوچکی داشتیم ما کودکان اَن نسل . دنیای کتاب قصه های عکسدار و کارتونهای سیاه و سفید، حداکثر " چیتی چیتی بنگ بنگ " و " گربه های اشرافی " و " پروفسور دیوانه ". دنیایمان را باید به کمک تخیل خودمان وسعت میدادیم. خلاصه اینکه من کتاب خواندن را با خرگوش بازیگوش شروع کردم.و ادامه دادم و ادامه دادم تا جایی که خواندن عمیق ترین لذت زندگیم شد . تا جایی که کتابها و قهرمانانشان ذهنم را پر کردند و واقع بینی ام را تا حدود زیادی از دست دادم. چه کسی میگوید خواندن داستان و رمان به شناخت بهتر دنیا کمک میکند؟ در مورد اَدمهایی با شرایط و شخصیت من اصلا این طور نیست.
سر در دانشگاه جدید است. بلند تر و عریض تر از سردر قبلی است و بهتر به نام و رشته های دانشگاه میاَید. از قرار طی مسابقه و از میان تعداد زیادی طرح انتخاب شده است.دور تر میروم و نگاهش میکنم و دلم هوای سردر قدیمی را میکند.
فاصله ی درهای ورودی دختر ها و پسرها هم بیشتر شده. ورودی دخترها اتاق مرتبی است که دو تا خانم مرتب و مودب با مانتوی اَرمدار در اَن نشسته اند.اَن اتاقک کوچک با ان دو زن چادری بداخلاق کجا گم شده است ؟
میروم تو. ساختمان اَموزش و مسجد ظاهرا فرق نکرده اند. دانشکده در جای قبلی اش است اما شیک تر و خیلی بزرگتر. ساختمان چند طبقه ی نیمه تمامی هم نزدیک دانشکده هست که از همین حالا تابلوی بزرگ نام دانشکده را بر پیشانی دارد.
طبقه ی همکف دانشکده را چراغها کاملا روشن کرده اند. کجا هستند اَن دیوارهای سبز و راهروهای روشن از نور خورشید؟ اینجا اگر چراغها را خاموش کنند که همه جا تاریک می شود. میروم طبقه ی دوم و گشتی میزنم :یک اَمفی تئاتر که در اَن جلسه ی کنفرانس هفتگی هندسه در جریان است ، اتاقهای استادان ،یک برد بزرگ :نمودار تعداد فارغ التحصیلان از سال ... به بعد و نام و نشان استادان فعلی دانشکده. تابلو را برای یافتن یادی از دکتر ح بیهوده میکاوم. دکتر ح، فارغ التحصیل اَکسفورد. که هیچوقت خودش را برای درس دادن اَماده نمیکرد. گاهی وسط اثبات قضیه ها میماند و بچه ها ی خوب کلاس کمکش میکردند. دکتر ح که شلخته ، به قول شهره ژولی پولی بود.وقتی پای تخته درس میداد پیژامه ی جمع شده اش از روی شلوار معلوم بود. و درست وقتی خورشید نوک کوههای مغرب ایستاده بود با اَستینهای بالا زده ، جورابهای دراَورده و کفشهای پشت خوابیده میرفت که وضو بگیرد. دکتر ح که میگفت فلان ساعت برای رفع اشکال بیایید ، اما یکساعت زودتر سوار فیات خاکستری رنگش میشد و میرفت. با وجود همه ی اینها چیزی در او بود که باعث میشد دوستش بداری. در مرگش ـــ که دیر خبردار شدم چون چندین سال از تمام شدن درسم میگذشت ـــ سخت و تلخ گریه کردم. سر کلاس سکته کرده بود ، از همان جا برده بودندش بیمارستان و نصف شب تمام کرده بود. یعنی ممکن است در نقطه ی دیگری از دانشکده یادی و نامی از او پیدا شود؟ شکیبا بود که میگفت دکتر ش و دار ودسته اش او را دقمرگ کردند؟
دکتر ش هنوز درس میدهد. یاد قد کوتاه و موهای سیاه پرپشتش میافتم که نه میریخت و نه سفید میشد . لهجه ی گیلکی داشت با قیافه ای که هر شغلی به او میاَمد غیر از استادی دانشگاه. پنج تا بچه داشت و دیدن همسر زیبا و بلند و اَراسته اش باعث تعجب همه مان شد.
دکتر ت هم هنوز درس میدهد. اَن سال ها چهل و چند ساله بود. چیزهایی درباره ی او می شنیدیم مثل بیرون رفتن و سینما رفتنش با بعضی دانشجوهای دختر. و ارفاق کردن به اَنهایی که اهل لاس زدن بودند. چندین سال بعد از اَن بود که شنیدم پسر جوانش خودکشی کرده است. خودش را از پنجره ی اَپارتمانشان پرت کرده بود پایین.
از اسم استاد مختار خبری نیست. یعنی حالا کجا است؟ نکند بازنشسته اش کرده اند؟ حالش چطور است ؟ مختار،با قامت بلند ، سر بیمو و سبیل حنایی پرپشتش، با صدای بم و گامهای محکمش. مختار که گاهی کوله پشتی به پشت ، یکراست از کوه میاَمد دانشگاه ، و وقتی عینک اَفتابی میزد هزار بار خوش تیپ تر میشد. مختار قدرت داشت دل دانشجوهایی را که جای دخترش بودند به تپش بیندازد ، بدون اینکه قصد این کار را داشته باشد. استادی بود که با تمام وجود درس میداد ، جوری که نه خودش گذشت زمان را می فهمید و نه ما ، اما شکیبا را خیلی به زحمت انداخت. شکیباترم اَخر بود و یک درس 4 واحدی را به صورت "معرفی به استاد" با او گرفت. اَخر ترم مختار نتیجه ی چند ماه زحمت شکیبا را گم کرد.( شکیبا که پیش بینی چنین وضعی را نکرده بود از تحقیقش کپی نگرفته بود ) باهم اتاق کوچک مختار را زیر رو کردند. از قرار همه چیز ،از پاکت خالی سیگار گرفته ـــ مختار یک دودکش متحرک بود ـــ تا کشمش بی دانه و نخود چی پودر شده از کشوهای میز در میاَید اما کاغذهای شکیبا پیدا نمی شود.
از امامی هم خبری نیست. شنیده ام در امارات درس میدهد. زمان ما هنوز دکتر نشده بود و اَنقدر جوان بود که بعضی ها فکر میکردند دانشجو است.اَن وقت او زن داشت و مختار مجرد بود.
چه سالهایی بودند اَن سالها و چه روزهای بودند اَن روزها. سالهای واحد گیری کاغذی ، روزهای سر و کله زدن سر واحدها و ایستادن در صفهای دانشجویی پشت در اتاق اَموزش دانشکده. سالهای اَدینه و دنیای سخن ، که در کتابخانه ی دانشکده می خواندم ، سالهای غزلهای " نوقدمایی " : ساعد باقری ، عبدالجبار کاکایی ، قیصر امین پور. روزهای سه شنبه ی انجمن شعر. جلسه های انجمن که همیشه طول می کشید ، شبهای تاریک بعد از تمام شدن اَن جلسه ها،نور تک و توک چراغهای روشن محوطه برای روشن کردن مساحتی به اَن بزرگی ناچیز بود.
راستی عشق چیست ؟ عشق شاید بعد ازجلسه منتظر ایستادن باشد،تا با یک نفر حرف بزنی ، اما یک نفر دیگر هم منتظر ایستاده است تا با اَن یک نفر حرف بزند و پیشدستی میکند ، تو میروی بیرون ساختمان و منتظر می ایستی. آن قدر که غروب اَفتاب میرسد به اذان مغرب. عشق شاید از کنجکاوی و حسادت دیوانه شدن باشد.
عشق شاید غزل گفتن برای یک نفر و خواندن اَن در جلسه باشد ، حتا وقتی میدانی که شعرت ضعیف است :... به شعر من نگاه کن که مثل مشق بچه هاست/ معلمانه خط بزن به روی مشق دفترم. شاید 7-8 بار نگاه کردن از یک پنجره ی کوچک و دو برابر اَن نذر و نیاز کردن باشد، تا ببینی یک نفر اَمده یا نه، چون داخل ساختمان نگاههای کنجکاو دنبالت میکنند. شاید نشستن روی صندلی ای در محوطه در مسیر رفت و اَمد یک نفر باشد. عشق شاید بعدها اهمیت ندادن به نگاههای کنجکاو و نشستن روبروی یک نفر و حرف زدن و حرف زدن حرف زدن باشد. و در همان حال رد حلقه ی مویی را دنبال کردن که روی پیشانی ای عرق کرده افتاده است ، و به شعرهایی که از نم شبنم بر برگ گل میگویند فکر کردن...و وقتی یک نفر به سربند اشاره میکند ( ظاهرا جایی بود در شهرشان برای تفریح و اَبتنی ) سپیدی تن او را غرق بوسه کردن...
کنفرانس هندسه تمام شده است. و نجفی که با او کار دارم در اتاقش را با کلید باز میکند. نجفی هم ورودی ما بود ، فوق لیسانس و دکترا را هم همین جا گرفت و الان عضو هیئت علمی دانشکده است.کمی چاقتر شده ، و هنوز شکل بد من های فیلمهای خارجی است ،موهای جلو سرش ریخته ،اما بقیه خیلی سیاه اند، احتمالا موهایش را رنگ میکند...نجفی اَقای ب دانشجوی فوق لیسانس را به من معرفی میکند تا سوالم را از او بپرسم.
کارم تمام شده است ، از در دانشگاه میاَیم بیرون. کیوسک روزنامه فروشی هنوز سر جایش است. یاد اطلاعات سه شنبه ها و صفحه ی بشنو از نی میافتم. یک شرق میخرم و منتظر تاکسی می ایستم.
پدر در شهر به دبستان می رود. او را در 9 سالگی به مدرسه گذاشته اند. اَنجا از او امتحان گرفته اند و نشانده اندش کلاس سوم. اما زنگهای حساب و هندسه باید سر کلاس اول بنشیند تا کم کم خودش را برساند. مادربزرگ گاه و بیگاه به پدر میگوید : " ننه تو درس بوخون. من ایْ شُدِسْ اَستین پاره کُتْممْ میفروشم میدم برا تو. " پدر هم خوب درس می خواند و نمره های خوب می گیرد ، اما اَخر هفته ها که به ده بر می گردد روی دیوارها با زغال عکس شمشیر و تفنگ می کشد و مادر بزرگ را به وحشت می اندازد : " ننه می ترسم تو عاقبت اَدِمکُش شی. "
جای پدر در شهر در خانه ی حج ننه ـــ مادر مادر بزرگ ـــ است. پدر شب ها در نور چراغ گرد سوز کتاب امیر ارسلان می خواند و حج ننه سرش غر می زند : " ای شر و ورا چی چی یِس می خونی ؟ "
پدر می داند که حج ننه غصه ی نفت چراغ را می خورد. نه اینکه نفت کمیاب و گران باشد یا تهیه کردنش برای حج ننه کار سختی باشد. نه ، اخلاق حج ننه این جوری است.
زمستانهای پر برف وقتی پدر از مدرسه می رسد زود می چپد زیر کرسی. از راه که می رسد حج ننه به او میگوید : " ننه غذا را گذاشتم رو منقل گرم بومونِدْ. یه وخ با پا نزِنی بیریزی. " پدر میگوید " باشِدْ. " اما به محض اینکه می نشیند پاهایش را دراز میکند و ظرف اَبگوشت یا خورش قیمه یا خورش بادمجان چپه میشود روی زغالهای منقل کرسی. فریاد حج ننه به اَسمان می رود : " اجاق کوری ، اجاق کوری. ذُق کردم ذُق کردم گفتم دخترُم زاییدِس پِسِر. مردُم ای پِسِر که از یه دختِر کور بدتره ه ه ه ه ه ه س. "
پدر چند روز حواسش را جمع میکند و هوای غذای زیر کرسی را دارد. اما اَخر هفته می رود ده و اول هفته ی بعد که بر میگردد همه چیز یادش رفته است. ماجرای اجاق کوری تکرار میشود.
١- اَخرین 3 کتابی که خوانده ام:
1- تهران در بعد ازظهر. مجموعه داستان کوتاه. مصطفا مستور.----- 2- قاتل در باران.2 داستان از ریموند چندلر.----- 3- شبانه ها:5 داستان کوتاه درباره ی موسیقی و شب. کازوئو ایشی گورو. خجسته ی کیهان. از خواندن به ویژه سومی خیلی لذت بردم. اگر نخوانده اید بخوانید.
2- بازیهای جام جهانی را کم و بیش میبینم. دلم میخواست تیمهای اَفریقایی صعود کنند که فقط غنا صعود کرد. دوست داشتم فرانسه ی نازنین بالا برود که نرفت. از تماشای دیوانه بازیهای مارادونا لذت می برم که چیز عجیبی نیست. از حذف ایتالیا خوشحال شدم که این هم عجیب نیست. و زنده باد برزیل که خیلی ها این را میگویند.
موضوع این است که اصلا دلم نمیخواست کره جنوبی و ژاپن بالا بروند و کره ی شمالی به برزیل گل بزند. از در هم کوبیده شدن کره ی شمالی توسط پرتغال خوشم اَمد : یک کشور دیکتاتوری نمیتواند حتا در فوتبال موفق باشد.( البته بعدش فکر کردم شاید وقتی این بیچاره ها برگردند سخت تنبیه شوند.) دوست داشتم کره ی جنوبی و ژاپن هم تیم اَخر گروهشان شوند و تیمهای بزرگ اَنها را در هم بکوبند. چقدر خوب که از این بالا تر نرفتند. دلیلش ؟ حالا که تیم ایران اَنجا نیست دلم نمیخواهد هیچکدام از اَسیایی ها موفق باشند. هر چه هم به خودم بگویم که موفقیت اَنها نتیجه ی منطقی برنامه ریزی درستشان است و فوتبال ما به همه چیز دیگرمان میاید فایده ای ندارد.حتا فکر کردن به این موضوع که موفقیت اَنها احتمالا به بالا رفتن سهمیه ی اَسیا منجر میشود و این به نفع ایران است ، احساسم را تغییر نداد.
در این مورد خاص مسئله زیاد مهم نیست. اما اینکه احساسی نادرست داری و خودت هم میدانی ولی نمیتوانی تغییرش بدهی مهم است.( مثل 11 سپتامبر که یکبار نوشته بودم )من دستم به جایی بند نیست اما اگر واقعا توانایی انجام کاری را داشتم میتوانستم تسلیم احساساتم نشوم ؟
3-سریالهای فارسی وان را از سر بی حوصلگی دنبال میکنم .نبینم هم مهم نیست. اما به دنبال کردن سفری دیگر علاقه مند شده ام. ( و متوجه میشوم اینها اصلا منشی صحنه نداشته اند! ) یکی به من بگوید سطح سلیقه ی من به شدت تنزل کرده یا چیز جالبی در این سریال وجود دارد.( شنیده ام کلمبیایی است. ببینید کار خواننده ی کتابهای مارکز به کجا کشیده ! )
4-هیچی. خواستم هر طور شده یک پست بگذارم!
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است...
پدر 11-10 ساله است و از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجد. قرار است برایش دوچرخه بخرند. بنای خریدن دوچرخه را خان عمو گذاشته و پولش را هم خودش میدهد. ( پدربزرگ کاری به این چیز ها ندارد. ) لذت دوچرخه سواری به جای خود ، پدر که حالا در شهر به دبستان میرود ، خوشحال است که میتواند صبح زود با دوچرخه راهی مدرسه شود و عصر برگردد. به جای اینکه یک هفته منتظر بماند و دوری مادربزرگ را تحمل کند تا 5 شنبه ها نوکری را با اسب یا الاغ دنبالش بفرستند.
دوچرخه فروش جوانی است 17 ساله و هم مدرسه ای پدر. که اول سر کسب و کار رفته و در سنی که دیگران به دبیرستان میروند راهی دبستان شده. جوان دوچرخه را به خانه ی پدربزرگ میاَورد. خانعمو _ که در طرف دیگر خانه زندگی میکند _ دوچرخه را وارسی میکند و می پسندد. قیمت دوچرخه 43 تومان است. قدری چانه میزنند. فروشنده حاضر است 2 تومان تخفیف بدهد اما خانعمو 40 تومان بیشتر نمیدهد. پسرک قبول نمیکند. خانعمو هم ناراحت میشود و از خیر خریدن دوچرخه میگذرد. ناراحتی خانعمو به خاطر 1 تومان اضافه نیست ، او 50 تومان برای خریدن دوچرخه کنار گذاشته است. از دست جوانک جعلنقی است که در کمال پررویی به او نه گفته است.
پدر که اَرزوی بزرگش را در حال برباد رفتن می بیند دوان دوان میرود سراغ ته مانده ی عیدی هایش. یک اسکناس 1 تومانی نو برمیدارد و دور از چشم خان عمو خودش را به پسر میرساند : " ای یه تومنا بیگیر. بیا بوگو دوچرخه را 40 تومن میدی. " پسر قبول میکند و ماجرا به خیر و خوشی تمام میشود. ابهت خانعمو خدشه دار نمیشود ، پدر به دوچرخه اش میرسد و دوچرخه فروش به پولش .
موضوع این پست ، ضمن نوشتن " حکایت من و فلورانس اسکاول شین " به یادم اَمد. اما چون موضوعش چیز دیگری است اَن را در یک پست جداگانه مینویسم.
تقریبا تنها چیزی که از کتاب بوسکالیا یادم مانده داستانی است به این مضمون که " راهبی در حال فرار از دست جانوری وحشی به چاهی میرسد. دست به لبه ی چاه میگیرد تا پایین برود که اژدهایی دهان گشوده را در ته چاه می بیند. در اَن گیر ودار چشمش به یک بوته ی توت فرنگی می افتد. اَنقدر نزدیک که میتواند یک دستش را دراز کند و توت فرنگی بچیند. راهب همین کار را میکند ، و بدون توجه به حیوان وحشی و سقوط قریب الوقوع و اژدها ، از طعم شیرین توت فرنگی لذت می برد. "
بوسکالیا نتیجه میگیرد که باید در لحظه زندگی کرد و لذت زمان حال را فدای شرایط گذشته و اَینده نکرد.
داستان ، یلافاصله مرا به یاد درسی در یکی از کتابهای فارسی دبیرستانی ام انداخت. مطلبی از امام محمد غزالی بود (شاید از کیمیای سعادت) . در اَنجا ، راهب " مرد " است ، اژدها " گرگ " ، چاه همان چاه و توت فرنگی " عسل ". عسلی که در دیواره ی چاه قرار دارد و چشم مرد به اَن می افتد. علاوه بر این ، مرد به طنابی بر لبه ی چاه چنگ انداخته که دو موش _ یکی سیاه و دیگری سفید _ در حال جویدن اَن هستند.
غزالی موشها را شب و روز میداند که در حال کوتاه کردن طناب یعنی عمر هستند. عمری که به سرعت میگذرد و اَدمی را به قعر چاه ( مرگ ) و گرگ منتظر ( لابد دوزخ ) نزدیک تر میکند. عسل هم لذتهای دنیایی است که مرد را از موقعیت خطرناکش که باید برای اَن چاره ای بیندیشد غافل میکند.
نمیخواهم به این بپردازم که کدام درست تر میگویند. یا حتا حرف کدام بیشتر به دل من می نشیند. این جوری وارد بحثی میشوم که جالب و جذاب ، اما پیچیده و دشوار است. جذابیت موضوع برای من ، دو برداشت کاملا متفاوت ( در واقع متضاد ) از یک افسانه ی قدیمی واحد است. دو نفر ، البته در زمانها و مکانهایی بسیار دور از هم ، نتیجه ی خود را از این داستان میگیرند و پیام خود را میدهند.
خاطره ی دیگری هم هست. دبستان که میرفتم یک زنگ در هفته کتابخوانی داشتیم. یکبار معلم کتابخوانی ، " ماهی سیاه کوچولو " را برایمان خواند.اظهارنظرهای بچه ها نزدیک به هم بود. به طور خلاصه و به زبان بزرگسالانه ی امروز من : باید در یک جا نماند، دنبال کشف چیزهای تازه بود ، باید شجاع بود ، همیشه پدر و مادر ها درست نمیگویند... در این میان فقط یکی از بچه ها ی کلاس بود که گفت : " حرف من با مال اینا فرق داره. به حرف مادرش گوش نکرد ، رفت ، اَخرشم اون جوری شد. "
نظرات ()