بنفشگي

...
نویسنده : afshan - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

7-8 روز پیش در تلویزیون ایران دیدمش. کاملا اتفاقی بود چون من کم تلویزیون میبینم. درباره ی مطالعه و عادت به کتابخوانی و این چیزها صحبت میکرد. اما من در این فکر بودم که چهره اش چقدر معمولی است. چهره ای که روزی هرچه از سیاهی چشمان و تیر مزگان و شبنم بر برگ گل نشسته در شعرهای شاعران خوانده بودم بر اَن منطبق میکردم. یادم اَمد که زمانی به او گفتم نگاهش " سکر خواب اَلوده ی مهتابها " است. ( لبخندی زد و گفت : " نگاهه دیگه ، خدا داده " ، من هم به جای اینکه بگویم چه از خود راضی خیلی هم خوشم اَمد از حرفش !) و حالا این نگاه هیچ چیز خاصی برایم نداشت. خلاصه همین طور به اَدمی خیره شده بودم که انبوهی لبخند و اشک و اَه و شعر و شور را به او مدیون بودم ولی حالا هیچ احساسی ( شاید جز کمی کنجکاوی) در من بر نمی انگیخت.

عشق جسارتی به من داده بود. من سر به زیر و سربه راه دیگر به هیچ نگاه کنجکاوی اهمیت نمیدادم. اَدم محتاطی که به هر تقاضایی جواب منفی میداد مبادا با کسی در خیابان بگیرندش پای ثابت پارک روی و خیابانگردی شده بود. برای جان جانانش غزلهایی میگفت که کاملا معلوم بود در مورد چه کسی است و در انجمن شعر میخواند.

برای عاشق شدن قدری تخیل لازم است که من به مقدار فراوان داشتم. اینکه بتوانی طرف را بیشتر از " اَن طور که هست " ، " اَن طور که دوست داری " ببینی. دیگر اینکه وقتی عشق تورا از روزمرگی ای که جانت را به لب رسانده جدا میکند خودت را تماما وقف احساس عاشقی ات میکنی.  پس از گذشت این سالها نمیتوانم تشخیص بدهم که چقدر از او واقعا او بود و چقدرش را من ساخته بودم. دیگر اینکه به غیر از من دل چندتای دیگر را هم برده بود بدون اینکه چندان به اَنها نزدیک شده باشد.پس شاید واقعا اَدم فوق العاده ای است. هر چه هست برای من که دیگر چیزی نیست.

اما چرا دیدن او در تلویزیون باعث شد من بعد از این همه مدت دست به قلم ( کیبورد ) ببرم؟ 


 
 
اشتباه رایج در مورد دهه ها، سده ها و هزاره ها
نویسنده : afshan - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
 

میگویند غلط مصطلح درست است. مثل عطر ( با فتح ع ) که درواقع عطر (به کسر ع ) است ولی به خاطر مصطلح بودن عطر ، اهل ادبیات هم اَن را میپذیرند. اما اینجا پای اعداد در کار است و باید کاملا دقیق بود. پارسال گفتند دهه ی 90 شروع شده ، نه ، دهه ی 90 امسال یعنی از اَغاز سال 1391 هجری شمسی شروع شده است. دلیلش واضح است : باید 90 سال تمام شود تا دهه ی 90 شروع شود. در اَغاز سال 1390 فقط 89 سال تمام شده است . شروع  سال 1شروع دهه ی اول یا دهه ی 0  است و دهه ی دوم از پایان سال 10 و با شروع سال 11 اَغاز میشود. به همین ترتیب اَغاز دهه ی سوم از پایان سال 20 و اَغاز سال 21 است.و مثلا دهه ی شصت عبارت از ده سال : 61 و62 و 63 و64 و65 و66 و67 و68 و69 و70 میباشد و سال 60 را شامل نمیشود . همچنین 14 قرن وقتی تمام میشود که سال1400 به پایان رسیده باشد نه وقتی که  سال 1400 تازه شروع شده است و اَغاز قرن بیستم میلادی برابر با اَغاز سال 1901 است نه 1900. 

به همین ترتیب است اَغاز هزاره ی سوم میلادی. در اَغاز سال 2000 هرچه جشن گرفتند و هر مراسمی که برگزار کردند اشتباها یکسال جلوتر بود. هزاره ی سوم میلادی از سال 2001 شروع میشود یعنی زمانیکه 2000 سال کامل از میلاد مسیح گذشته است نه 1999 سال. اَرتور .سی. کلارک ( نویسنده ی تخیلی - علمی و نویسنده ی کتاب "2001: ادیسه ی فضایی" ، 2008- 1917 )در همان زمان به این مسئله اشاره کرد.

 

 


 
 
به بهانه ی رفتن سیمین دانشور
نویسنده : afshan - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

 انگار هنوز منتظرم که خان کاکا بیاید و بگوید : " از اَن شرابهای طاووس خانمت نذر ما کن زن داداش " یا " چند ساعت است جلوی اَینه ای ؟ " هنوز منتظرم  خانم فاطمه با صورت سرخ مثل لبو از حمام بیاید و پاکت گردوی تازه را از بالای سر مینا و مرجان ردکند. هنوز منتظرم یوسف از گرمسیر بیاید و هنوز منتظرم زری در باغ روی زانوی یوسف بنشیند و صندلی خیزران صدا کند و هنوز منتظرم که خسرو به سراغ سحر برود و قند را فراموش نکرده باشد.

انگار سالهااست که در ذهن من غلام کلاهش را به زمین میکوبد و ملک رستم چکمه ی بریده را در دست میگیرد و فریاد میزند ای واویلا . سالها است که  چشمها و بینی دراز ابوالقاسم خان سرخ سرخ است و مجید سرش را روی عبای یوسف گذاشته و هق هق میکند . و کابوس و رویا در ذهن زری به هم می اَمیزند.

حرف فقط سر تاریخ این سرزمین بلا کشیده در زمان جنگ جهانی دوم نیست. فقط موضوع استعمارانگلیس و اوضاع  شیراز در اَن روزها نیست. حرف فقط سر شجاعت یوسف و صراحت لهجه و در نهایت شهادتش ( صدای عمه : " درگذشت؟   بنویس شهادت " ) نیست. فقط سر جنت زینگر و خانم حکیم و مدرسه ی انگلیسیها نیستند.فقط ملک رستم و ملک سهراب و قشقاییها و یاغی گریشان نیست.فقط فتوحی و بلشویسم در ایران نیست . فقط زری و دغدغه های مادرانه اش نیست...

همه ی اینها هست و باز این همه نیست.

 چیزهایی هست مثل کچل بودن غلام و کلاه نمدی  اش، مثل دده بزم اَرا در حمام خانه ی عزت الدوله ، مثل بی بی همدم که زری شمرده 7 تا تنبان پایش بوده ، مثل کلو ، مثل گلدوستی زن عموی کلو که تازه عروس است و سرخاب و سفیداب تندی کرده ، مثل حسین اَقای عطار ، مثل حاجی محمد رضای رنگرز با دستهایی تا اَرنج بنفش،مثل عرقگیرهای همسایه، مثل .... من همین چیزهای ساده و کوچک را هم دوست دارم. انگار باغ و چرخ چاه و  پشه بند ی که در باغ میزنند جزیی از خاطرات خود من شده است . انگار بارها سر حوض دست و رو شسته ام ، بارها در ایوان پشت عمارت صبحانه خورده ام ، کنار منقل خانم فاطمه نشسته ام و وافور کشیده ام ،با زری در زمردی چشمهای یوسف غرق شده ام و با دست خودم قند در دهان سحر گذاشته ام.

بگذریم. گاهی فکر میکنم که اگر سووشون را نه در 15 سالگی که سالها بعد خوانده بودم باز با من چنین میکرد؟ جواب این سوال را نمیدانم ، اما میدانم که کلیدر را سالها بعد و شرق بنفشه را سالها بعدتر و سلوک و مادیان سرخ یال را خیلی سال بعدتر خواندم و اَنها هم اثر عمیقی بر من گذاشتند.

دلم میخواست سیمین دانشور را لااقل یکبار می دیدم تا به او بگویم چند بار ، و هر بار چقدر در مرگ یوسف اشک ریخته ام.

بعد التحریر:1- از دکتر عبدالله خان صحبت نکردم.خانم دانشور جایی گفته که دکتر عبدالله خان پدرش است.------- 2- خودم را مجاب کردم که خوب ننوشتن بهتر از اصلا ننوشتن است. 


 
 
به بهانه ی سال جدید
نویسنده : afshan - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

1- نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد/ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد/ چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

2- خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست/هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار/ کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

3-بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن/ به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن/رسید باد صبا غنچه در هواداری/زخود برون شد و برخود درید پیراهن

4-دوستان وقت گل اَن به که به عشرت کوشیم/سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم/نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد/چاره اَن است که سجاده به می بفروشیم

5-ز کوی یار میاَید نسیم باد نوروزی/ازاین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی...سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون اَی/که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

6-اَمد بهار باغ و نیامد بهار من / خون میچکد نفس نفس از شاخسار من/با این خزان سبز غریبم چه نسبتی است؟/ باز اَ بهار گمشده ی هر بهار من


 
 
از گذشته
نویسنده : afshan - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

شیئ کادو پیچی شده را که سوغاتی اَورده بودم دادم دستش. میگویم شیئ و نه بسته. چون چیز کوچکی بود که فروشنده در جعبه نگذاشته و همانطور در کاغذ پیچیده بود.

_ " عجب ! همون چیزی که لازم داشتم ."

برایم تعریف کرد که بارها پتو و بالش خودش و دیگران یا موکت اتاق را سوراخ کرده  یا  لیوان اَبی را که سیِّد شبها بالای سرش میگذارد برداشته و داد سیِّد را دراَورده است.

_دیگه چی دوس داری برات بگیرم؟

_خودم بگم که نمیشه. باید خودت بخری ولی همون چیزی باشه که من میخوام. مثل همین. 

فکر کردم " مثل تو که همان چیزی هستی که من میخواهم !"

تا سالها بعد ، هر وقت از جلوی یک مغازه ی صنایع دستی رد میشدم با چشم دنبال زیرسیگاری سبز به شکل برگ کار اصفهان میگشتم. اگر پیدا میکردم ، اول خوب نگاهش میکردم ، بعد میزدم زیر گریه.


 
 
...
نویسنده : afshan - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
 

درباره ی خیلی چیزها دلم میخواهد بنویسم اما نمینویسم و دلیلش _ خیلی ساده _ ترس است. اما وقتی نوبت به خودم میرسد و دلتنگیهایم ، دلم میخواهد بیواسطه با احساسم برخورد کنم و انرا بنویسم. خوب ، این کار را میکنم اما دیگر نمیشود بگذارمش در وبلاگ. یا باید از سر و دمش قیچی کنم که چیز جالبی باقی نمیماند یا کلا از خیرش بگذرم. حکایت همان عریانی روح است که بارها به اَن اشاره کرده ام.

( این وقتها است که دلت یک  مخاطب اَشنا " میخواهد تا "‌ حرفهایی را که برای نگفتن داری " با او بزنی. یک روح اَ شنا با تو ، با طعم و رنگ و بوی روح تو . این تعبیرها همه از شریعتی در کویر است و بسیار دوستشان دارم )

حتا کامنت که میگذارم _ وقتی خیلی دلتنگم _گاهی ‌ میبینم دارم خودم و دوستی را که برایش کامنت گذاشته ام فریب میدهم و این احساس بدی به من میدهد. در مورد پستهای عادی مشکلی نیست. وقتی نویسنده از چیزی بیرون از وجود خودش حرف زده. اما وقتی دوستی در وبلاگش به احساساتش و درونیاتش پرداخته .... من در کامنتی که میگذارم دروغ نمیگویم اما اگر بخواهم اولویت بندی کنم انچه در کامنت مینویسم 3یا 4 امین چیزی است که به ذهنم میرسد. اگر احساس اصلی ام را بیان کنم همان عریان شدنی است که از ان شرمم میاید.

وقتی پایم شکسته بود ، پستی نوشتم که شاید خیلیها با خواندنش بگویند : " عجب اَدم ضعیفی ، معلوم است مشکلات واقعی زندگی را نمیشناسد. چقدر شلوغ کرده برای موضوعی به این کوچکی."شاید  واقعا همین طور بوده باشد. اما مهم این است که اَنچه در اَن پست نوشته بودم خوب یا بد خود من بودم. احساس بدبختی کردن به خاطر موضوعی کوچک احمقانه است ،شاید حس ترحمی برانگیخته باشم و این اصلا خوشایندم نیست.اما وقتی اَن چیز ها را مینوشتم واقعا احساس بدبختی میکردم و در اَن حالت برایم مهم نبود که چه احساسی را در چه کسی برمیانگیزم. همین چیزها است که باعث خوب از کار دراَمدن یک نوشته میشود.

میتوانم درباره ی  کتابها ،‌نویسنده ها و هزار چیز دیگر بنویسم. اینقدر ذهنم پر هست که صرف نظر از کیفیت هفته ای یک پست بنویسم. اما وقتی میخواهی از خود خودت بگویی کار مشکل میشود.

داستان هم که مینویسم قضیه همین است . انقدر تجربه ی نوشتن ندارم که خودم را کاملا درون قهرمانها پنهان کنم. وقت نوشتن فقط مینویسم و به هیچ چیز فکر نمیکنم. اما فرض کن بخواهی داستان را در جلسه ای بخوانی یا به دست کسی بدهی. خودم را لو میدهم و از خصوصی ترین احساسهایم پرده برمیدارم.اطلاعاتی راجع به خودم به دست میدهم که دوست ندارم کسی بداند اما در واقع ارزش داستانها به همان هاست.قضیه پارادوکسیکال است. نیست ؟     

یکبار همسر شاعر را نوشتم. با توجه به شخصیت محافظه کارم گمانم خیلی شجاعت به خرج دادم. تازه حامد گفت که این داستان با احساس عدم اعتماد به نفس نوشته شده که حرف درستی بود.اما تقریبا هرچه را میخواستم نوشتم و اگر این داستان در بین داستانهای معدودم ارزش متفاوتی دارد دلیلش همین است.برای نوشتن ، خوب یا بد  باید خودت را بنویسی. نوشتن خودم _ با وجود فورانهای گاه و بیگاه  روح - از من برمیاید اما نشان دادن نوشته به دیگران ؟نه. این طوری فقط باید برای دل خودت بنویسی ، تازه اَنوقت از کجا میفهمی که نوشته ات چیز بدرد بخوری از کار در اَمده یا نه ؟

 


 
 
از گذشته ها
نویسنده : afshan - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

خاطره ی کوچک اما عمیقی است. از دور دورهای ذهنم سرکشیده و اصرار میکند بنویسمش.

کلاس دوم راهنمایی بودم.اصفهان ، مدرسه ی رحمت اَیین. و او که بعضی روزها به مدرسه میاشمد و غذای دخترش را میاَورد مرا سخت مجذوب کرده بود. قد متوسطی داشت و سر کچل و ریش پروفسوری مشکی. او را جزء اَدمهای کمیابی میدیدم که از دری که به جهان خدایان گشوده میشد به درون رفته بود. اَن سر کچل به چشم من پر از رمز و راز و فرمولهای عجیب و غریبی بود که عده ی خیلی کمی اَنها را میفهمیدند. او را کنار تخته سیاه بزرگی پوشیده از اَن فرمولها مجسم میکردم، و منطبق کردن این تصویر بر اَدمی که قابلمه ی غذای فلزی 3 طبقه ای را به دست گرفته بود و دم در مدرسه ایستاده بود قدری مشکل بود.

دخترش همکلاس من اما یک سال بزرگتر بود. به خاطر تحصیلات پدر سالهایی را در اَمریکا گذرانده بود و یکسال عقب افتاده بود. فارسی را خوب ، اما نه خیلی روان صحبت میکرد. برای چنان پدری، او را بیش از حد معمولی میدیدم. انتظار داشتم شاگرد اول کلاس ، بلکه چیزی بالاتر باشد و از معمولی بودن چهره و چشمان و درس و شخصیتش تعجب میکردم.

پدر ، دکتر کیاست پور بود. استاد اختر شناسی دانشگاه اصفهان ، که اَن سال تازه به ایران اَمده بود. گمانم هنوز هم در دانشگاه اصفهان درس میدهد.

راستی ، چه بر سر دختر نوجوانی اَمد که در کیاست پور تبلور رویاهایش را میدید و ریاضی و فیزیک را عاشقانه دوست میداشت؟ دختری که باور داشت وارد معید خدایان میشود اما حتا تا پای پله های معبد هم نرسید. دخترک در هزارتوهای زندگی گم شد ، خودش هم نفهمید چطور.

یاد اَن روزها ، اَن سالها به خیر. ریاضی همیشه 20 میشدم، علوم هم، فارسی و دیکته هم. در انشا هم بالاترین نمره ها را میگرفتم. اما کشیدن رسمهای کتاب ریاضی عذاب الیمی بود. بعد از خراب کردن چند ورق مقوا و تمام کردن یک شیشه مرکب چیزی از کار میاَمد که این طرفش با اَن طرف چند میلیمتر فرق داشت. حرفه و فن هم که نگو. بستن کلید یک پل و دو پل و کشیدن طرح ساده ی یک ساختمان مشکل ترین کارها بودند. ورزش را هم با ارفاق 16 میگرفتم. 

این روزها عجیب دلم هوای اَن دختر را کرده است. دایم از پشت و پسله های ذهنم سر میکشد و به من اصرار میکند بنویسمش.  


 
 
تیزپا
نویسنده : afshan - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
 

در این شرایطی که این همه موضوع برای نوشتن وجود دارد چرا من از یک خاطره ی دور و قدیمی مینویسم که احتمالا برای هیچکس جز خودم جالب نیست ؟ چون دوست دارم ، و مدتها است که این خاطره به من اصرار میکند که بنویسمش.

بگذریم. قضیه مربوط میشود به اولین برخورد من با کتاب. کتابهایی از اَن خودم. حدود 5 سال داشتم. مامان از مغازه ی سر کوچه 3 تا کتاب قصه اَورده بود: " خرگوش بازیگوش " ، " موش موشک " و " خر اَوازه خوان " . روی جلد ها به ترتیب نقاشی رنگی یک خرگوش ، یک موش و یک خر بود. توی کتابها هم پر از نقاشیهای رنگی بود. دلم هرسه را میخواست ولی مامان گفت که فقط دو تاکتاب میتوانم بردارم. ( و من  شیرینی و هیجان انتخاب را تجربه کردم ) عاقبت دو تای اولی را برداشتم . " خر اَوازه خوان " رفت و بخشی از دل من هم به دنبالش رفت !

"خرگوش بازیگوش " اولین کتاب داستانی بود که خواندم و " تیزپا " اولین قهرمانی که شناختم. 4تا بچه خرگوش بودند با مادرشان و تیزپا چهارمی بود که  بازیگوش بود ، راه می افتاد و میرفت و  پس از از سر گذراندن ماجراهایی به خانه برمیگشت. هنوز سینه ی سفید " سینه سفید " و گلوله ی سفیدِ دُم " دم پنبه ای " یادم هست . و شلوار بندی اَبی اولی و پیراهن قرمز دومی را. یادم میاَید تنها کلمه ی قصه که معنی اش را نمیدانستم مترسک بود و نقاشی مترسکی هم که چاپ شده بود کمکی به من نکرد.

چه دنیای کوچکی داشتیم ما کودکان اَن نسل . دنیای کتاب قصه های عکسدار و کارتونهای سیاه و سفید، حداکثر " چیتی چیتی بنگ بنگ " و " گربه های اشرافی " و " پروفسور دیوانه ". دنیایمان را باید به کمک تخیل خودمان وسعت میدادیم. خلاصه اینکه من کتاب خواندن را با خرگوش بازیگوش شروع کردم.و  ادامه دادم و ادامه دادم تا جایی که خواندن عمیق ترین لذت زندگیم شد . تا جایی که کتابها و قهرمانانشان ذهنم را پر کردند و واقع بینی ام را تا حدود زیادی از دست دادم. چه کسی میگوید خواندن داستان و رمان به شناخت بهتر دنیا کمک میکند؟ در مورد اَدمهایی با شرایط و شخصیت من اصلا این طور نیست.


 
 
واقعیت، خاطره ، خیال
نویسنده : afshan - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

سر در دانشگاه جدید است. بلند تر و عریض تر از سردر قبلی است و بهتر به نام و رشته های دانشگاه میاَید. از قرار طی مسابقه و از میان تعداد زیادی طرح انتخاب شده است.دور تر میروم و نگاهش میکنم و دلم هوای سردر قدیمی را میکند.

فاصله ی درهای ورودی دختر ها و پسرها هم بیشتر شده. ورودی دخترها اتاق مرتبی است که دو تا خانم مرتب و مودب با مانتوی اَرمدار در اَن نشسته اند.اَن اتاقک کوچک با ان دو زن چادری بداخلاق کجا گم شده است ؟

میروم تو. ساختمان اَموزش و مسجد ظاهرا فرق نکرده اند. دانشکده در جای قبلی اش است اما شیک تر و خیلی بزرگتر. ساختمان چند طبقه ی نیمه تمامی هم نزدیک دانشکده هست که از همین حالا تابلوی بزرگ نام دانشکده را بر پیشانی دارد.

طبقه ی همکف دانشکده را چراغها کاملا روشن کرده اند. کجا هستند اَن دیوارهای سبز و راهروهای روشن از نور خورشید؟ اینجا اگر چراغها را خاموش کنند که همه جا تاریک می شود. میروم طبقه ی دوم و گشتی میزنم :یک اَمفی تئاتر که در اَن جلسه ی کنفرانس هفتگی هندسه در جریان است ، اتاقهای استادان ،یک برد بزرگ :نمودار تعداد فارغ التحصیلان از سال ... به بعد و نام و نشان استادان فعلی دانشکده. تابلو را برای یافتن یادی از دکتر ح بیهوده میکاوم. دکتر ح، فارغ التحصیل اَکسفورد. که هیچوقت خودش را برای درس دادن اَماده نمیکرد. گاهی وسط اثبات قضیه ها میماند و بچه ها ی خوب کلاس کمکش میکردند. دکتر ح که شلخته ، به قول شهره ژولی پولی بود.وقتی پای تخته درس میداد  پیژامه ی جمع  شده اش از روی شلوار معلوم بود. و درست وقتی خورشید  نوک کوههای مغرب ایستاده بود با اَستینهای بالا زده ، جورابهای دراَورده و کفشهای پشت خوابیده  میرفت که وضو بگیرد. دکتر ح  که میگفت فلان ساعت برای رفع اشکال بیایید ، اما یکساعت زودتر سوار فیات خاکستری رنگش میشد و میرفت. با وجود همه ی اینها چیزی در او بود که باعث میشد دوستش بداری. در مرگش ـــ که دیر خبردار شدم چون چندین سال از تمام شدن درسم میگذشت ـــ  سخت و تلخ گریه کردم.  سر کلاس سکته کرده بود ، از همان جا برده بودندش بیمارستان و نصف شب تمام کرده بود. یعنی ممکن است در نقطه ی دیگری از دانشکده یادی و نامی از او پیدا شود؟ شکیبا بود که میگفت دکتر ش و دار ودسته اش او را دقمرگ کردند؟

دکتر ش هنوز درس میدهد. یاد قد کوتاه و موهای سیاه پرپشتش میافتم که نه میریخت و نه سفید میشد . لهجه ی  گیلکی داشت با قیافه ای که هر شغلی به او میاَمد غیر از استادی دانشگاه. پنج تا بچه داشت و دیدن  همسر  زیبا و  بلند و اَراسته اش باعث تعجب همه مان شد.

دکتر ت هم هنوز درس میدهد. اَن سال ها چهل و چند ساله بود. چیزهایی درباره ی او می شنیدیم مثل بیرون رفتن و سینما رفتنش با بعضی دانشجوهای دختر. و ارفاق کردن به اَنهایی که اهل لاس زدن بودند. چندین سال بعد از اَن بود که شنیدم پسر جوانش خودکشی کرده است.  خودش را از پنجره ی اَپارتمانشان پرت کرده بود پایین.

از اسم استاد مختار خبری نیست. یعنی حالا کجا است؟ نکند بازنشسته اش کرده اند؟ حالش چطور است ؟ مختار،با قامت بلند ، سر بیمو و سبیل حنایی پرپشتش، با صدای بم و گامهای محکمش. مختار که گاهی کوله پشتی به پشت ، یکراست از کوه میاَمد دانشگاه ، و وقتی عینک اَفتابی  میزد هزار بار خوش تیپ تر میشد. مختار قدرت داشت دل دانشجوهایی را که جای دخترش بودند به تپش بیندازد ، بدون اینکه قصد این کار را داشته باشد. استادی بود که با تمام وجود درس میداد ، جوری که نه خودش گذشت زمان را می فهمید و نه ما ، اما شکیبا را خیلی به زحمت انداخت. شکیباترم اَخر بود و  یک درس 4 واحدی را به صورت  "معرفی به استاد" با  او  گرفت. اَخر ترم مختار نتیجه ی چند ماه زحمت شکیبا را  گم کرد.( شکیبا که پیش بینی چنین وضعی را نکرده بود از تحقیقش کپی نگرفته بود ) باهم اتاق کوچک مختار را زیر رو کردند. از قرار همه چیز ،از پاکت خالی سیگار گرفته ـــ مختار یک دودکش متحرک بود ـــ تا  کشمش بی دانه و نخود چی پودر شده از کشوهای میز در میاَید اما کاغذهای شکیبا پیدا نمی شود.

از امامی هم خبری نیست. شنیده ام در امارات درس میدهد. زمان ما هنوز دکتر نشده بود و اَنقدر جوان بود که بعضی ها فکر میکردند دانشجو است.اَن وقت او زن داشت و مختار مجرد بود. 

چه سالهایی بودند اَن سالها و چه روزهای بودند اَن روزها. سالهای واحد گیری کاغذی ، روزهای سر و کله زدن سر واحدها و ایستادن در صفهای دانشجویی پشت در اتاق اَموزش دانشکده. سالهای اَدینه و دنیای سخن ، که در کتابخانه ی دانشکده می خواندم ، سالهای غزلهای " نوقدمایی " : ساعد باقری ، عبدالجبار کاکایی ، قیصر امین پور. روزهای سه شنبه ی انجمن شعر. جلسه های انجمن که همیشه طول می کشید ، شبهای تاریک بعد از تمام شدن اَن جلسه ها،نور تک و توک چراغهای روشن محوطه برای روشن کردن مساحتی به اَن بزرگی ناچیز بود. 

راستی عشق چیست ؟ عشق شاید بعد ازجلسه منتظر ایستادن باشد،تا با یک نفر حرف بزنی ، اما یک نفر دیگر هم منتظر ایستاده است تا با اَن یک نفر حرف بزند و پیشدستی میکند ، تو میروی بیرون ساختمان و منتظر می ایستی. آن قدر که غروب اَفتاب میرسد به اذان مغرب. عشق شاید از کنجکاوی و حسادت دیوانه شدن باشد.

عشق شاید غزل گفتن برای یک نفر و خواندن اَن در جلسه باشد ، حتا وقتی میدانی که شعرت ضعیف است :... به شعر من نگاه کن که مثل مشق بچه هاست/ معلمانه خط بزن به روی مشق دفترم. شاید 7-8 بار نگاه کردن از یک پنجره ی کوچک و دو برابر اَن نذر و نیاز کردن باشد، تا ببینی یک نفر اَمده یا نه، چون داخل ساختمان نگاههای کنجکاو دنبالت میکنند. شاید نشستن روی صندلی ای در محوطه در مسیر رفت و اَمد یک نفر باشد. عشق شاید بعدها اهمیت ندادن به نگاههای کنجکاو و نشستن روبروی یک نفر و حرف زدن و حرف زدن حرف زدن باشد. و در همان حال رد حلقه ی مویی را دنبال کردن که روی پیشانی ای عرق کرده افتاده است ، و به شعرهایی که از نم شبنم بر برگ گل میگویند فکر کردن...و وقتی یک نفر به سربند اشاره میکند ( ظاهرا جایی بود در شهرشان برای تفریح و اَبتنی ) سپیدی تن او را غرق بوسه کردن...

کنفرانس هندسه تمام شده است. و نجفی که با او کار دارم در اتاقش را با کلید باز میکند. نجفی هم ورودی ما بود ، فوق لیسانس و دکترا را هم همین جا گرفت و الان عضو هیئت علمی دانشکده است.کمی چاقتر شده ، و هنوز شکل بد من های فیلمهای خارجی است ،موهای جلو سرش ریخته ،اما بقیه خیلی سیاه اند، احتمالا موهایش را رنگ میکند...نجفی اَقای ب دانشجوی فوق لیسانس را به من معرفی میکند تا سوالم را از او بپرسم.

کارم تمام شده است ، از در دانشگاه میاَیم بیرون. کیوسک روزنامه فروشی هنوز سر جایش است. یاد اطلاعات سه شنبه ها و صفحه ی  بشنو از نی میافتم. یک شرق میخرم و منتظر تاکسی می ایستم. 

 


 
 
قصه های ده بابام ( 20 ) " اجاق کوری "
نویسنده : afshan - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

پدر در شهر به دبستان می رود. او را در 9 سالگی به مدرسه گذاشته اند. اَنجا از او امتحان گرفته اند و نشانده اندش کلاس سوم. اما زنگهای حساب و هندسه باید سر کلاس اول بنشیند تا کم کم خودش را برساند. مادربزرگ گاه و بیگاه به پدر میگوید : " ننه تو درس بوخون. من ایْ شُدِسْ اَستین پاره کُتْممْ میفروشم میدم برا تو. " پدر هم خوب درس می خواند و نمره های خوب می گیرد ، اما اَخر هفته ها که به ده بر می گردد روی دیوارها با زغال عکس شمشیر و تفنگ می کشد و مادر بزرگ را به وحشت می اندازد : " ننه می ترسم تو عاقبت اَدِمکُش شی. "

جای پدر در شهر در خانه ی حج ننه ـــ مادر مادر بزرگ ـــ‌ است. پدر شب ها در نور چراغ گرد سوز کتاب امیر ارسلان می خواند و حج ننه سرش غر می زند : " ای شر و ورا چی چی یِس می خونی ؟ "

پدر می داند که حج ننه غصه ی نفت چراغ را می خورد. نه اینکه نفت کمیاب و گران باشد یا تهیه کردنش برای حج ننه کار سختی باشد. نه ، اخلاق حج ننه این جوری است.

زمستانهای پر برف وقتی پدر از مدرسه می رسد زود می چپد زیر کرسی. از راه که می رسد حج ننه به او میگوید : " ننه غذا را گذاشتم رو منقل گرم بومونِدْ. یه وخ با پا نزِنی بیریزی. " پدر میگوید " باشِدْ. " اما به محض اینکه می نشیند پاهایش را دراز میکند و ظرف اَبگوشت یا خورش قیمه یا خورش بادمجان چپه میشود روی زغالهای منقل کرسی. فریاد حج ننه به اَسمان می رود : " اجاق کوری ، اجاق کوری. ذُق کردم ذُق کردم گفتم دخترُم زاییدِس پِسِر. مردُم ای پِسِر که از یه دختِر کور بدتره ه ه ه ه ه ه س. "

پدر چند روز حواسش را جمع میکند و هوای غذای زیر کرسی را دارد. اما اَخر هفته می رود ده و اول هفته ی بعد که بر میگردد همه چیز یادش رفته است. ماجرای اجاق کوری تکرار میشود.

 


 
 
← صفحه بعد